close
دانلود آهنگ جدید
مداومت،

احساس آرام

ارتباط با مدیر

نظرسنجی

احساس آرام و هزارپا

.نقدی کوتاه بر فیلم هزارپا

احساس آرام در هزارپا

 

در این وب سایت بارها و بارها به اهمیت تاثیر سخنان دیگران بر روی خودمان صحبت شده است . ما از طریق ورودی های گوشهایمان و هر آنچه که می بینیم ، پیام هایی دستوری را به  ضمیرناخودآگاه خودمان ارسال میکنیم که بعدها آن پیام ها به کائنات انتقال پیدا میکند. همانگونه که قبلا" هم اشاره شده کائنات هم کیفیت اتفاقات زندگی ما را دقیقا" بر مبنای همان دستورات فرستاده شده از طرف ضمیرناخودآگاه ، چیدمان میکند.

برای روشن تر شدن موضوع میخواهم اشاره ای کوتاه به فیلم ایرانی و موفق " هزارپا " داشته باشم.

رضا و منصور دو دوست صمیمی هستند که مدت هاست مشغول کیف قابی و جیب بری می باشند. روزی  مادر منصور یک عکس به مادر رضا نشان میدهد که در آن دو دختر حضور دارند. مادر منصور می گوید که این دو دختر مورد خوبی هستند برای ازدواج پسران آنها. درحالی که مادر منصور از کمالات و مزایای آن دختر ها سخن میگوید ، مادر رضا زیر بار نمی رود و دائما" طوری وانمود میکند که  گویا پسر خودش از آنها خیلی سرتر است و در جواب مادر منصور میگوید: نه بابا تیپ اینها به پسر من نمی خوره. مادر منصور میگوید: خوب یکی از آن دخترها دیپلم است و دیگری سیکل دارد. اما مادر رضا با اعتماد به نفس کامل میگوید که نه پسر من لیاقتش بیشتر از این حرفهاست و نباید با یک دختر خانم با تحصیلات سیکل یا دیپلم ازدواج کند و باید خیلی بالاتر ازاینها باشد.

رضا مثلا" رفته حمام اما گویا درحال اصلاح صورت خود است و سخنان آنها را می شنود.

در این میان مادر منصور به شوخی و طعنه به مادر رضا میگوید : پس چطوره که بریم دختر صاحب کار منو خواستگاری کنیم برای آقا رضاتون. هم دکتره و تحصیلات عالیه داره و هم اینکه از یک خانواده ثروتمند هستند. با شنیدن این حرف مادر رضا که انگار منتظر چنین پیشنهادی بود در کمال تعجب و ناباوری مادر منصور گفت: خوب چه اشکالی داره. ببین اگه مناسب هستش و به درد آقا رضای ما میخوره همین خوبه میریم خواستگاری...

در ادامه مادر منصور میگه که اون دختر با هرکسی نمیتونه ازدواج کنه وگرنه خواستگارهای زیادی داره. و در آخر میگه که اون نذر کرده که حتما" با یک " جانباز " ازدواج کن.

خلاصه اینکه آقا رضای قصه ی ما با شنیدن این  سخنان همان لحظه جرقه ای در ذهنش زده میشود و از اصلاح صورت خود منصرف میشود.این جرقه ای که مادرش در ذهن او ایجاد کرده بود آغاز ماجرایی دیدنی و جالب میشود که حتما" باید در این فیلم خودتان تماشا کنید.

تاثیر سخنان دیگران

 

اما مطلبی که میخواهم بگویم این است که مادر آقارضا هم  میتوانست مثل خیلی از مادرهای دیگر همسو و همراه با مادر منصور بگوید که همینطوره. ما کجا و آنها کجا. مگه میشه . پسر من بی کار و بی سواد ه و اون خانم دکتر هستش و از یک خانواده سرشناس و ثروتمند هستند.

اما مادر رضا خیلی هوشمند بود. دقیقا" مانند تمام زنان هوشمندی که باعث موفقیت و پیروزی مردانی در تاریخ شده اند که نامشان همیشه جاودان مانده است. مانند توماس ادیسون که متاثر از مادر خود بود و یا ناپلئون بناپارت که الهام بخش وی همسرش بود. تاثیر زنان بر روی مردان اصلا" قابل انکار نیست.

اما فقط این زن ها نیستند که میتوانند بسیار تاثیر گذار باشند. تمام انسان ها به نوعی میتوانند تاثیر گذار باشند. به طور کلی ضمیرناخودآگاه ما هیچ فرق و تمایزی بین سخنانی که شنیده میشود قائل نبوده و برایش تفاوتی نمیکند که این سخنان از طرف زن بیان میشود یا مرد و این شخص غریبه هست یا آشنا. او فقط تاثیر می پذیرد. دستور میگیرد و فرمان پذیر است و اطاعت محض میکند.

سخنان مادر رضا الهام بخش وی شد. او ابتدا یک باور قوی را از طرف مادر خود که با اطمینان بیانش میکرد دریافت نمود. جملاتی شنید که بلافاصله به ضمیرناخودآگاهش رفت و در آنجا آنالیز شد و از آقا رضای علیل و بی سواد کیف قاب ، یک آقا رضای موفق و کسی که به هدفش رسید ساخت.

بله سخنان دیگران خیلی موثر هستند. مراقب باشید که هر سخنی را نشنوید. مراقب باشید با چه کسی هم صحبت میشوید.

لزومی ندارد که شما پای صحبت کسی بنشینید که درحال نابود کردن شماست. درحال از بین بردن باور شماست. درحال ناامیدکردن شماست. اصلا" لزومی ندارد. شما درواقع در حال از بین بردن خودتان هستید و درحال هموار کردن مسیر شکست می باشید.

هیچ وقت با خودنگویید ای بابا ، فقط کمی حرف زدن است دیگر. مگر چه میشود. ظاهرا" برای شما هیچ اتفاقی رخ نمیدهد اما ضمیرناخودآگاه شما دیگر این چیزها را نمی فهمد. او متوجه نمی شود که آن شخص این سخنان را از روی ناآگاهی و بدون منظور برای شما نقل میکند. او باور میکند. او می پذیرد و احساس شما را خراب میکند. احساس خراب شما به کائنات انتقال پیدا میکند و کیفیت اتفاقات زندگی شما را دگرگون میکند.

مادر رضا هم میتوانست بگوید: درست است شما راست میگویید. پسر من چنین لیاقتی ندارد لذا آقا رضا هم صورت خود را اصلاح میکرد و به دنبال کیف قابی و جیب بری خود میرفت و همان مسیر را تا ته ادامه میداد. اما مادر او مسیر زندگی اش را عوض کرد. قدر کسانی را که خوب حرف میزنند بدانید. پای صحبت کسانی بنشنید که خوب حرف میزنند. سخنانشان شما را امیدوار میکند. افرادی که وقتی با آنها حرف میزنید بدنتان از هیجان گرم میشود. دوست دارید باز هم بشنوید. خوشحال میشوید. شاد میشوید. به زندگی و کارتان امیدوار میشوید. قدر چنین ادمهایی را اگر کنارتان هستند بدانید.

 

ایده و الهام

رضا با ایده ای که از مادر خود گرفت دیگر صورت خود را اصلاح نکرد و تصمیم گرفت که در قالب یک جانباز خود را به آن خانم دکتر معرفی کند و در آن آسایشگاهی که وی مدیر و رئیس آنجاست مشغول به  کار شود. رضا بلافاصله با خود نگفت که خوب حالا که چنین ایده ای در سر من پیدا شده است و آن خانم دکتر نذرکرده که با یک جانباز ازدواج نماید و من هم که یک پا ندارم و میتوانم خودم را در قالب یک جانباز جا بزنم و با او ازدواج کنم.

نه او ابتدا باید به اونزدیک میشد و اعتماد او را  جلب میکرد. لذا از وی درخواست کرد که در آنجا مشغول به کار بشود.  رضا در هنگام صحبت کردن با آن خانم دکتر ، اشتیاق خاصی دارد. با اینکه این یک فیلم است اما بهرحال چون نقش آنرا بازیگر توانایی چون آقای رضا عطاران به عهده دارد به بهترین صورت آن نقش را ایفا میکند. اشتیاق را در صورت او میتوان احساس کرد. اشتیاق و ذوقی که او برای کار کردن و ماندن در آنجا دارد را در چشمان او و سخنانش و حرکات بدنش به خوبی میتوان حس کرد.

اشتیاق عامل مهمی است برای رسیدن به یک هدف و خواسته. معمولا" کارهایی که بدون اشتیاق انجام می شود زیاد خوب از آب در نمی آید و شاید هم اصلا درست از آب در نیاید.

در کتاب ارزشمند " بیندیشید و ثروتمند شوید" ناپلئون هیل به این موضوع مهم هم بخوبی اشاره شده که از شما دعوت میکنم حتما" این کتاب را مطالعه بفرمایید.

مداومت و پشتکار

 

نکته دیگری که قابل اشاره است ، مداومت و پشتکار است. رضا بلافاصله بعد از اینکه آنجا استخدام شد نگفت که خوب حالا من به وی پیشنهاد ازدواج بدهم. او تمام سختی ها را تحمل کرد و استقامت به خرج داد. در جایی مشغول نظافت سرویس بهداشتی میشود و در جایی دیگر مشغول جارو کردن حیاط آسایشگاه ، با اینکه جزو وظایف تعریف شده وی نبوده است .

رضا یک هدف داشت. اومیخواست به عنوان یک جانباز ، با آن خانم دکتر ازدواج کند. او این هدف را درذهن خود کاشته بود و فقط وظیفه داشت که ادامه بدهد.

وقتی که هدف ارزشمندی در ذهن بوجود می آید آنگاه دیگر هیچ مانعی نمی تواند شما را از ادامه مسیر و رسیدن به آن هدف بازدارد.

 

اشتیاق و علاقه

نکته جالب دیگر اینکه وقتی با اشتیاق و استمرار و مداومت به سمت هدفتان حرکت میکنید در بین راه الهامات غافلگیر کننده ای به سراغتان خواهد آمد. ایده ها و نظرات جدیدی به نظر شما خواهد رسید که شما را در رسیدن به هدف کمک میکند.ایده ها و نظرات و الهاماتی که تا آن موقع هیچ اثری از آنها نبوده است. گویا اصلا" وجود نداشتند.

وقتی که با اشتیاق و علاقه وصف ناپذیر به سوی هدف حرکت میکنید زمانی میرسد که دیگر هدف شما را رها نخواهد کرد. در جایی که رضا به خانم دکتر میگوید که من جیب بر هستم . من یک آدم خلاف کار هستم دست از سر من بردارید . آنگاه خانم دکتر با علاقه وعشقی که کاملا" میتوان درچشمان او یافت ، میگوید: اینها مهم نیستند. بهرحال جواب من بله است.

اگر ابتدای شروع فیلم را نقطه " آ " بنامیم و آخر فیلم را نقطه " ب " ، آنگاه به نکته ی ظریفی برمیخوریم . ابتدای فیلم فاصله ی بین رضا و خانم دکتر چقدر بود؟ جایگاه هریک درکجا قرار داشت. موقعیت خانوادگی و اجتماعی آنها چگونه بود و در آخر فیلم این جایگاه به کجا رسید.

اگر بصورت خلاصه بخواهیم رمز و رازی که در این فیلم و در زندگی آقارضای هزارپا و رسیدن او به هدفش وجود داشت را بیان کنیم چنین میتوان نتیجه گرفت:

1- مراقب باشید همیشه سخنان خوب بشونید. منتظر الهامات ارزشمند باشید.اگر الهامی به ذهن شما رسید از آن استفاده کنید.

2- انتظار نداشته باشید که با سرعت به هدف خود برسید. مهم رسیدن به هدف است. قطعا" نیازمند زمان است. عجله به خرج ندهید و با حوصله و آرامش به سمت هدفتان حرکت کنید.

3- از موانع نهراسید. موانع موقتی هستند. آنها هرگز قرار نیست که شما را از رسیدن به هدفتان منصرف کنند. شما باید با هوشیاری و اشتیاق و حوصله از آنها عبور کنید.

4-اشتیاقتان نباید فروکش کند. شعله اشتیاقتان همیشه باید روشن باشد. علاقه و  شوق رسیدن به هدف باید در هر لحظه همراه شما باشد. در لحظه های تنهایی و خلوت و جمع .

5- مداومت به خرج بدهید. نباید احساس خستگی کنید. مطمئن باشید که بلاخره به هدفتان میرسید چون شما حرکت کرده اید. لحظه ای از هدف خود چشم برندارید.شما راه افتاده اید .

6-اجازه ندهید سخنان منفی و ناامیدکننده دیگران شمارا دلسرد کند. حتما" در شروع حرکت کسانی خواهند بود که شما را از انجام کار مورد نظرتان منصرف نمایند. اصلا" توجهی نکنید و فقط به هدفتان فکر کنید.

7-تازمان اجرایی شدن هدفتان و رسیدن به آن ، راز هدف خود را فاش نکنید. نباید همه بدانند که شما چه در سر دارید.صحبت های به ظاهر دوستانه و همراه با نصیحت و خیرخواهی بعضی ها میتواند همان در ابتدای راه شما را از شروع حرکت بازدارد.

 

بارها و بارها توسط نزدیک ترین دوست رضا یعنی منصور به وی گوشزد شد که ، این کار اشتباه است. آخه چطور ممکن که یک خانم دکتر بیاید و با توی جیب بر ازدواج نماید. اما هر بار رضا هزار پا یک پاسخ محکم و کوبنده برای وی داشت. اگر به دهان او نمی زد حداقل این بود که با شدت او را از این حرفها باز میداشت و به او اطمینان میداد که او اشتباه نمیکندو بلاخره به هدفش میرسد. به آنهایی که در زندگی شما قصد دارند با سخنانشان شما را دلسرد کنند اجازه ندهید که شما را از مسیری که در پیش دارید منصرف کنند. اطمینان داشته باشید که شما به هدفتان میرسید.