احساس آرام

ارتباط با مدیر

احساس آرام

احساس آرام

 

 

 احساس آرام

 

 

ارتباط عجیب و پیچیده ای بین احساسات مثبت و منفی ما و کیفیت اتفاقات زندگی ما وجود دارد. اگر کسی بتواند همواره با کنترل افکار خود ، از احساس مثبت و زیبایی برخوردار باشد قطعا" کیفیت اتفاقات و حوادث زندگی خود را به بهترین شکل ممکن تجربه میکند.

 

 

برای داشتن یک احساس مثبت و خوب بایستی به نکاتی ظریف و درعین حال مهم و اساسی توجه نمائیم.

1- به شدت مراقب آنچه که می شنوید باشید.

2- به شدت مراقب آنچه که به زبان می آورید باشید.

3- به شدت مراقب هر آنچه که می بینید باشید.

4- به شدت مراقب افکاری که از سر شما میگذرند باشید.

 

ادامه مطلب...

 


احساس آرام

آرامش در زمان حال است .گذشته و آینده را رها کن

آرامش در زمان حال است .

برای موفق شدن و رسیدن به اهداف خود در زندگی ، قبل از هر چیز شما باید آرامش داشته باشید. باید آرام باشید. آیا هم اکنون آرام هستید؟

 

شما ممکن است در حال تحصیل در دانشگاه باشید و یا اینکه مشغول انجام کاری در یک اداره یا یک کارخانه باشید. یا یک خانم خانه دار و یا یک دانش آموز. شما ممکن است هر شغل و حرفه ای داشته باشید. اصلا مهم نیست. مهم نیست که چه برنامه و هدف هایی برای آینده اتان در نظر دارید. مهم نیست که چقدر امکانات دارید. چه کسی هستید و کجا زندگی میکنید.

فقط یک چیز مهم است و آن " آرامش " است.

آرامش خود را تحت هیچ شرایطی از دست ندهید و سر آن معامله نکنید.

شما اگر آرامش نداشته باشید ، نه تنها نمی توانید حتی در دراز مدت به اهداف و آرزوهای از پیش تعیین شده خود دست پیدا کنید ، بلکه ممکن است بیمار و ناتوان شده و از کل زندگی ساقط بشوید.

ادامه مطلب...


آرامش در زمان حال است .گذشته و آینده را رها کن

شادی خودت را مشروط نکن

 

 

.

شادی خودت را مشروط نکن !

 

آدمها معمولا" بیشتر به نداشته هایشان فکر می کنند تا داشته هایشان. بیشتر به چیزهایی فکر میکنند و در باره اش حرف می زنند که هم اکنون در اختیار ندارند. درحالی که برای موفقیت و رسیدن به خواسته ها و اهداف خود در زندگی ، باید ابتدا به هر آنچه که هم اکنون در اختیارتان است نگاه کنید و بابت تک تک آنها قدردان و شکرگزار باشید...

 

ادامه مطلب...

 


شادی خودت را مشروط نکن

نشاط و آرامش

در کتاب فرصتی دیگر اثر سید بنکس (syd banks) به سرگذشت مردی پرداخته میشود که دچار عارضه ی سرطان ستون فقرات شده است. اخیرا" همسرش بعد از دو سال زندگی مشترک، فوت کرده و خودش هم دچار افسردگی شدید می باشد.پزشکان به او گفته اند که حدود یکسال  بیشتر زنده نیست!

 

 

معمولا" وقتی به کسی گفته میشود که مثلا" چند ماه بیشتر از عمر شما باقی نمانده است ، آنچنان مضطرب و افسرده میشوند که دیگر کاملا"  نا امید شده و در انتظار مرگ می نشینند. کمتر کسی پیدا میشود که اهل مبارزه باشد. با وجود اینکه به او گفته شده  چند ماه بیشتر زنده نیست ، دست از تلاش بر ندارد  و به خود و قدرت های درونی خود و از همه مهمتر به خدای یگانه ایمان داشته و امید خود را برای بهبودی از دست ندهد.

 

 

" سولیوان " با علم به اینکه  چند  ماه بیشتر زنده نیست تصمیم می گیرد که برای یک هفته از شرکتی که در آن مشغول کار است مرخصی گرفته و به تعطیلات برود.

او برای گذراندن تعطیلاتش " هاوائی " را انتخاب میکند.

 

در هتلی اقامت می گزیند درحالی که دردی شدید در ستون فقراتش احساس می کند و کاملا" احساس یاس و ناامیدی دارد.( پزشکان گفته اند غده ای سرطانی در ستون فقراتش است که غیر قابل جراحی است)

 

 

روز بعد با مردی بنام " جاناتان " که از اهالی هاوائی است آشنا میشود. این آشنایی بصورت مرموزی اتفاق می افتد.

وقتی جاناتان ، یاس و نا امیدی و شکست را در چهره ی این مرد بیمار می بیند ، متوجه میشود که او کاملا" از زندگی قطع امید کرده است.

 

 

" مردناشناس نگاه عمیقی به چشمانم کرد و گفت: چرا از این دید به موضوع نگاه نمی کنی که در واقع چیزی بنام شکست وجودندارد. قطعا" در نظر مشاهده کننده شکست وجود دارد و هرچه این باور قوی تر باشد ، این به اصطلاح شکست نیز قوی تر خواهد بود. توجه نمی کنید که این طرز فکر مانند دانه ای است که شکست صورت و قالب آن می باشد، بدون این طرز تفکر امکان شکست خوردن تقریبا" وجود ندارد."

 

 

جاناتان با سخنان جادویی خود توانسته بود در این مرد بیمار نفوذ نماید. سخنانش به دلش می نشست و با وجود مخالفت هایی که در ابتدا با وی داشت اما اندک اندک با وی صمییت بیشتری پیدا کرد و آنچنان تشنه ی سخنانش شد که دیگر حاضر نبود لحظه ای از وی جدا بشود.

 

 

در قسمتی دیگر از کتاب ، جاناتان رو به " سولیوان "  کرده و می گوید: به نظر من این طور می رسد که شما کاملا" نا امید هستید. ولی هرگز نباید تسلیم نا امیدی بشوید، زیرا برای هر مشکلی راه حلی وجود دارد.

 

 

" من ساکت نشسته بودم و نمی دانستم چه بگویم. عاقبت تمام نیروی خود را جمع کردم و پرسیدم: " شما چطور می توانید ادعا کنید که برای هر مشکل جوابی هست، درحالی که من با یک غده  خطرناک غیرقابل جراحی در انتهای ستون فقراتم درمقابل شما نشسته ام؟ نظریه سه متخصص مختلف این است که من فقط از شش ماه تا دو سال دیگر زنده خواهم بود. یعنی وضعیت جسمانی من روز به روز بدتر میشود و به تدریج فلج می شوم و عاقبت با درد شدیدی بستری و علیل خواهم شد. چه راه قابل قبولی برای این مشکل می توان یافت.

 

 

جاناتان با دلسوزی به من نگاه کرد و جواب داد : " اشکال در این است که شما این جهان را تنها واقعیت موجود می بینید، خودتان را فقط در یک سطح از آگاهی محبوس کرده اید. شما باید یاد بگیرید چطور محدودیت ها را از زندگی خود خارج کنید و توجه داشته باشید  که واقعیت های دیگری غیر از آنچه دیدگان ما می بیند وجود دارد."

 

 

پس از شبی نا آرام صبح روز بعد بیدار شدم ، علیرغم توصیه جاناتان که گفته بود: " سعی نکن مسئله را بفهمی" ذهن من به دفعات ، مسائلی را که درباره اش صحبت کرده بودم مرور میکرد.( ماندن در گذشته )


همانطور که مشاهده میکنید این مرد هنوز در گذشته است. هنوز بیماری خود را همراه دارد. علاوه بر اینکه این بیماری در جسم او وجود  دارد بلکه از ذهنش هم بیرون نمی رود. تا زمانی که موضوعی را در  ذهن خود نگهداریم هرگز نمیتوانیم آنرا ترک کنیم.

 

 

در قسمت دیگری از کتاب ، جاناتان به سولیوان  میگوید: " هرچه بیشتر به گذشته فکرکنید ، جزئیات بیشتری به خاطر خواهید آورد و در نتیجه راه حل مسئله را پیچیده تر خواهید کرد."( برای ذهن اینگونه تعبیر میشود که گویی هم اکنون مجددا" آن اتفاق تکرار شده است و دائما" درحال تکرار است.)


جاناتان در ادامه افزود:" می توانیم این گونه بیان کنیم که این جزئیات تجارب نامطلوب را زنده نگاه میدارند." و ادامه داد:" جزئیات به سادگی برای نفس انسان ثابت می کنند که مشکل وجود دارد و در نتیجه وضعیتی را که تو سعی داری از خود دور کنی تقویت می کنند."

 

 

" سولیوان "  در این مدتی که همراه جاناتان بود ، آنچنان درگیر فلسفه ی ذهن و باور انسان در برابر مشکلات و مسائل شد و آنقدر از بودن در کنار آن مرد و آن محیط لذت بخش ، خوشحال بود که کلا" در این چند روز حداقل ، فراموش کرد که یک بیماری خطرناک همراه اوست و قرار است تا چند ماه دیگر از دنیا برود!( گول زدن ضمیرناخودآگاه)


محیط زیبا و لذت بخش و پر انرژی هاوائی و سخنان امید بخش و آموزنده ی جاناتان بلاخره باعث شد که او فکر و ذهن خود را به سمت و سوی دیگری به غیر از بیماری اش متمرکز نماید. و نتیجه اینکه وقتی به شهر خود( نیویورک )  برگشت و مجددا" برای آزمایش به نزد پزشک خود رفت ، هیچ کسی باور نمی کرد که او بهبود پیداکرده باشد.

 

 

در قسمتی دیگر میخوانیم:"پنج روز بعد ، برای معاینه منظم همیشگی به درمانگاه مراجعه کردم. در موقع ورود به مطب ، احساس تلخ قدیمی دوباره در من زنده شد. پس از یک سلسله آزمایشهای معمول به من گفتند برای گرفتن نتیجه آزمایش چند روز بعد مراجعه کنم."

 

 

دو روز بعد ، در میان تعجبم ، از من خواستند برای چند آزمایش جدید به درمانگاه مراجعه نمایم. بلافاصله تصورات دیوانه کننده ای به مغزم هجوم آورد و سعی کردم دریابم که وخامت حال من چقدر جدی است.

 

 

تمام شب با هراس عجیبی در اطاق قدم می زدم . صبح روز بعد تا زمان ورود به درمانگاه قلبم به شدت می طپید. اظهار داشتم: " صبح بخیر من سولیوان هستم و از من خواسته شده برای یک سلسه آزمایش دیگر مراجعه کنم."

 

 

متصدی اطلاعات چند برگ کاغذ را ورق زد و گفت:" اوه بله، آقای سولیوان ، دکتر چند دقیقه دیگر شما را خواهد پذیرفت."

درحالی که ساعت دیواری به کندی هرچه تمامتر به راه خود می رفت ، دقایق بعد برایم مانند چند روز گذشت. عاقبت متصدی اطلاعات نام مرا اعلام کرد و مرا به مطب دکتر راهنمایی نمود.

 

 

-" صبح بخیر ، آقای سولیوان . لطفا" بنشینید."

سکوتی بر قرار شد و من به چشمان مردی که قرار بود رای محکومیت مرا صادر کند خیره شدم.

_ " آقای سولیوان ، دلیلی که باعث شد من از شما درخواست کنم امروز به اینجا بیائید این است که مسئله ای پیش آمده که توضیح آن واقعا" برایم مشکل است. نتیجه تمام آزمایشهای شما منفی است. رک و راست بگویم ، در این باره من هیچ توضیحی ندارم بدهم.به نظر می رسد به سادگی سرطان کاملا" از بین رفته است."

 

 

من از شدت تکان روحی بی حرکت نشسته بودم . اشکها بی اختیار بر گونه هایم جاری شد و از خداوند برای فرصت دومی که به من داده بود تشکر کردم. دکتر به صحبت های متفرقه ادامه داد، ولی من دیگر هیچ چیز از سخنان او نمی شنیدم. جاناتان راست می گفت، برای هر مسئله جوابی وجود دارد.

 

 

   سولیوان در آن چند روزی که در هاوائی بود ، به کمک و راهنمایی های جاناتان ، به کلی بیماری خود را فراموش کرده بود و فقط مشغول تفریح و شادی بود. در آنجا بواسطه ی محیط و شرایط خاصی  که برایش ایجاد شده بود توانست ، تفکرات و احساسات جدیدی را در خود بوجود آورد که ارمغانش برای او " آرامش " بود. سولیوان آرامش و نشاط را با هم در اختیار گرفته بود و زمانی که آرامش و نشاط همراه هم باشند آنگاه ضمیرناخودآگاه بهترین پیام ها و ارتعاشات را برای انتقال به کائنات پیدا میکند. وقتی سولیوان فراموش میکند که دچار یک بیماری سخت است ، و آنچنان در آن محیط و فضا غرق میشود که بطور کلی یادش می رود اصلا" برای چه به آنجا رفته است ، ضمیرناخودآگاهش دیگر هیچ تصویری از بیماری ندارد. لحظه به لحظه پیام های شادی بخش و امیدوارانه دریافت میکند و دقیقا" آن پیام ها را بصورت ارتعاشات و کدهایی خاص به کائنات انتقال میدهد. کائنات با بررسی نوع احساسات سولیوان متوجه شدند که او رفتار و افکار و احساسات یک فرد کاملا" سالم و تندرست و عاری از بیماری خطرناک را دارد. زیرا که یک فرد بیمار سرطانی هرگز نمی تواند به این راحتی بگو بخند کند و آنچنان غرق تفریح و شادی باشد که اصلا" فراموش کند که یک همچنین بیماری را دارا است. لذا کائنات دقیقا" وضعیت و شرایط جسمانی سولیوان را طوری رقم می زنند که مانند یک فرد سالم و طبیعی باشد.

 

 

همانطور که در ادامه گفته میشود ، اتفاقات و حوادث زندگی شما در یک ساعت یا یک روز یا یک هفته و یا ماه آینده ، توسط خودتان و با نوع افکار و احساساتی که هم اکنون دارید رقم زده میشود. سولیوان در گذشته دچار یک بیماری سخت بوده است. اما این مطلب مربوط میشود به یک هفته یا یک ماه پیش. ضمیرناخودآگاه و کائنات بصورت لحظه به لحظه پیام ها و ارتعاشات فکری و احساسی ما را دریافت میکنند و عکس العمل آنرا در اتفاقات آینده ( یک ساعت ، یک روز، یک ماه ، یک سال بعد) به ما نشان میدهند. سولیوان لحظه ها را به درستی طی میکرد. در آن لحظه سولیوان مانند یک آدم سالم رفتار میکرد و حرف میزد و فکر میکرد.او از لحظات زندگی اش لذت می برد. کائنات هم بر مبنای احساسات و افکار همان لحظه ی او اتفاقات آینده اش را رقم زدند. ضمیرناخودآگاه مانند غول چراغ جادو است. همانگونه که غول چراغ جادو میتواند معجزه بیافریند ، ضمیرناخودآگاه هم چنین قدرتی را داراست.

 

دنباله این بحث را در ادامه ی مطلب مطالعه بفرمایید.






نشاط و آرامش

نگرانی قاتل آرامش

در ویکی پدیا نگرانی اینگونه تعریف  شده : نگرانی یا دلواپسی یک واکنش طبیعی است که در آن ذهن تلاش میکند با عامل تهدید بیرونی مبارزه کند و جلوی آنرا بگیرد.احساس نگرانی با اضطراب یا توجه بیش از حد به مسائل واقعی یا خیالی همراه است.این مسائل یا به خود شخص مربوط است مانند مسائل مالی یا سلامتی و یا به محیط اطراف وی مانند آلودگی محیط یا  تغییرات تکنولوژی و جامعه مربوط میشود.اکثر مردم با نگرانی های کوتاه مدت در زندگی خود روبروه بوده اند. نگرانی به اندازه طبیعی خود میتواند تاثیرات مثبتی داشته باشد، چون باعث میشود که شخص اقدامات پیش گیرانه انجام بدهد.( مانند بستن کمربند ایمنی خودرو  و یا خرید بیمه آتش سوزی) و یا اینکه از ریسک های خطرناک پرهیز کند.(مانند عصبانی کردن حیوانات وحشی و یا بد مستی) و در برخی موارد نگرانی تاثیرات منفی ممکن است داشته باشد ( مانند بروز افسردگی).

 


نگرانی و استرس

 

این توضیح مختصری از معنی واژه ی نگرانی و استرس بود که عینا" از ویکی پدیا نقل شد . (ما با آن قسمتی که از نگرانی به عنوان یک عامل پیشگرانه  یاد شده کاری نداریم. سخن ما با آن قسمت از  نگرانی است که موجب میشود تا حال ما خراب شده و آرامش را از دست بدهیم.)همانگونه که ملاحظه می کنید نگرانی یک واکنش طبیعی است که در آن ذهن تلاش میکند تا با عامل تهدید بیرونی مبارزه کرده و جلوی آنرا بگیرد.در این هنگام ذهن یک تصویر کامل و قوی با تمام جزئیات از عامل آن نگرانی ایجاد میکند و لحظه به لحظه مشغول  پردازش آن میشود.

شاید گمان کنید که ذهن فقط یک تصویر ساده از آن عامل نگرانی دریافت و ساخته و پرداخته کرده و تمام . اما این چنین نیست. ذهن با قدرت خارق العاده ای که در تجسم و خلق تصاویر دارد ، میتواند در هر لحظه با ایجاد یک تصویر بهتر و جدیدتر ما را با مخاطرات و میزان تهدیدی که  آن عامل نگرانی میتواند برای ما داشته باشد ، به شکل شدیدتر و بزرگتر  مواجه نماید.

درحالی که ممکن است آن عامل نگرانی اصلا" تا این حد خطر آفرین و نگران کننده نباشد. پس چه چیزی باعث میشود که هنگام نگرانی ما آسیب ببینیم؟

اجازه بدهید مثالی ذکر کنم.با  یک ساز ویولون یا پیانو ، هم میتوان آهنگ شاد نواخت و هم آهنگ غمگین! هرکدام از این آهنگ ها برای اجرا باید توسط یک نوازنده ماهر و بر مبنای یک نت نواخته بشود.ذهن ما هم دقیقا" اینگونه عمل میکند.اصلا" اهمیتی برای ذهن ندارد که این پیام ها خوب هستند یا بد ؟ منفی هستند یا مثبت؟ به نفع ما هستند یا به ضرر ما؟ طبق هر آنچه که دریافت میکند عکس العمل نشان میدهد.مانند نت هایی که یا آهنگ شاد بوجود می آورند یا آهنگ غمگین. اینجا دیگر آن ساز مقصر نیست. ساز کار خودش را انجام میدهد. حالا  وقتی ما یک پیام نگران کننده دریافت می کنیم ذهنمان  ابتدا یک تصویر کلی از آن ایجاد کرده و بصورت مستقیم به ضمیرناخودآگاه ارسال میکند. در لحظات اول ضمیرناخودآگاه ما هنوز احساس خاصی را دریافت نکرده و فقط یک تصویر دریافت نموده است. وقتی که ما روی آن عامل نگرانی متمرکز می شویم و شروع به تجزیه و تحلیلش میکنیم در واقع لحظه به لحظه درحال ارسال پیام ها و ارتعاشات منفی جدید از آن یک عامل نگرانی به ضمیرناخودآگاه خودهستیم. همزمان با ارسال این پیام ها ، احساس مربوط به آن هم توسط ضمیرناخودآگاه ایجاد میشود.

ضمیرناخودآگاه احساسی معادل همان پیام هایی که دریافت نموده است ایجاد میکند نه ذره ای کمتر و نه بیشتر. بخاطر همین است که همیشه میگویند هنگام بروز یک حادثه و اتفاق ناگوار ، هرگز دستپاچه نشده و آرامش خود را حفظ کنید. این دقیقا" به خاطر همان است که با افزایش میزان نگرانی و اضطراب ، میزان پیام های ارسالی منفی به ضمیرناخودآگاه هم افزایش می یابد. ضمیرناخودآگاه هرچه بیشتر از این پیام ها و مشابه آن دریافت نماید به همان اندازه احساس قوی تری در شخص ایجاد میکند. شخص غمگین تر و افسرده تر میشود.

پس از تولید احساسات منفی قوی و هیجان انگیز ،این احساسات مجددا"توسط ضمیرناخودآگاه دریافت شده و به شکل تکامل یافته ای بصورت کدها و ارتعاشاتی خاص به کائنات ارسال میشود.به عبارتی ضمیرناخودآگاه ،  هم در ایجاد احساس نقش دارد و هم در ارسال آن به کائنات عمل میکند. این احساسات منفی که با ارتعاشات خاصی که حامل کدهایی با مضمون پیام های داده شده به ضمیرناخودآگاه است ، به کائنات رسیده و از این لحظه به بعد فعالیت کائنات آغاز میشود.

طبق تعریف جناب دکتر علیرضا آزمندیان ، کائنات عبارت است از ، تمامی موجودات عالم به جز خدای مهربان و شخص شما. یعنی به غیر از شما و خدای مهربان ، تمامی عالم هستی شامل کائنات میشوند. کائنات که شامل تمام هستی است شروع به کار نموده و بر مبنای احساسی که دریافت کرده است ، شروع به چیدمان اتفاقات آتی و آینده آدمها می نماید. شخصی که نگران بوده است و این نگرانی را کنترل نکرده و ادامه دار شده تا جایی که احساس مخصوص آن به کائنات رسیده حالا دیگر باید منتظر دریافت و شاهد اتفاقات بدتری باشد.

کائنات با کسی حساب شخصی ندارد. بد شانسی و بد اقبالی هم وجود ندارد. اشباهات وخطاهای خود را به گردن اینها نیندازید. شخصی که در مورد آن  صحبت میکنیم درحالی که هنوز مضطرب و نگران است و همچنان درحال ارائه ی اطلاعات منفی و ناگوار به ضمیرناخودآگاه خوداست ، حال و روز بدتری پیدا میکند و در ادامه با یک حادثه ناگواردیگر مواجه میشود. آن حادثه ی ناگوار جدید که میتواند مثلا" تصادف اتومبیل در بین راه رفتن به بیمارستان یا خانه یا محل کار  باشد ، مجددا" ایجاد افکار و احساسات منفی در آن شخص میکند. از آنجایی که این شخص قصد ندارد این افکار واحساسات منفی را متوقف نماید همچنان دردریافت و ارسال آنها به ضمیرناخودآگاه فعال است. ضمیرناخودآگاه هم بیکار نیست و این پیام ها را درقالب ارتعاشات و کدهایی خاص به کائنات منتقل میکند.

بعد از تجربه ی تصادف دوم ، همچنان احساس ناگوار ادامه دارد و همچنان کائنات در حال ارسال اتفاقات ناگوار هستند. آن شخص با ناراحتی و هیجان منفی به راه خود ادامه میدهد. اما در این بین خودش دچار یک حمله ی ضعیف قلبی میشود. با این اتفاق ، و تصور اینکه دیگر بدتر از این نمیشود شروع به ناله و فریاد از دست کائنات و زمین و زمان میکند و همچنان درحال ارائه و ارسال احساس بد و منفی به ضمیرناخودآگاه خود است. این فعالیت و چرخه بین آن شخص و ضمیرناخودآگاه و کائنات و کیفیت اتفاقات پیش رو همچنان ادامه دارد. آن شخص را به بیمارستان می رسانند اما از آنجایی که تصمیم ندارد دست از نگرانی بردارد و کمی واقع بینانه به موضوع نگاه کند همچنان درحال حرص خوردن و استرس و نگرانی است.

در این هنگام کائنات می بینند که اگر این شخص همچنان ادامه بدهد ممکن است سلامتی اش برای همیشه از دست برود یک فرصت به او داده و اینجا به نوعی پارتی بازی میکند و شخص را در یک حالت شوک و بیهوشی قرار داده تا دیگر نتواند بصورت ارادی و خودخواسته به نابودکردن خویش ادامه بدهد. کائنات بدون استثنا این ارفاق و کمک را برای همه آدمها منظور میکنند زیرا این خواست خداوند است.درحالی که خیلی ها فکر میکنند که وقتی کسی سکته میکند و یا بیهوش میشود و در بیمارستان تحث مراقب های ویژه قرار میگیرد دیگر کارش تمام است. دراصل کارش درحال تمام شدن بوده اما کائنات با این اتفاق درواقع او را بنوعی از دست خودش نجات داده اند. اما وقتی شخص از بیمارستان مرخص میشود ، معمولا" تلاشی برای بهبودی ذهن خود نمیکند و در اکثر مواقع همچنان به تکرار آن افکار و احساسات منفی در گذشته و قبل از این عارضه ادامه میدهند. بخاطر همین موضوع است که معمولا" بعد از این بحران ها وعارضه های مغزی یا قلبی ، کمتر کسی کاملا" به حالت اولیه بر میگردد و معمولا" دچار از کار افتادن و بی حس شدن قسمتی یا نیمی از بدن خودمیشوند.

کائنات نیمی از بدن آن شخص را بی حس و یا فلج میکند تا دیگر به تکرار اشتباهات و خطاهایی که میتوانست منجر به حتی مرگش بشود ادامه ندهد.

اما من شخصا" افرادی را دیده ام که حتی پس از گرفتار شدن به عارضه مغزی یا قلبی ، همچنان باز دست از عصبانیت و حرص خوردن بر نمی دارند. نگرانی و استرس لحظه ای رهایشان نمیکند.درواقع آنها نگرانی را رها نمیکنند.و پس از مدتی دیگر فرصتی که کائنات به آنها داده به اتمام می رسد و هیچ کسی نمیتواند برای بازگشت سلامتی او کاری انجام بدهد.

ادامه ...

 


نگرانی قاتل آرامش