احساس آرام

ارتباط با مدیر

نظرسنجی

احساس آرام

احساس آرام

 

 

 احساس آرام

 

 

ارتباط عجیب و پیچیده ای بین احساسات مثبت و منفی ما و کیفیت اتفاقات زندگی ما وجود دارد. اگر کسی بتواند همواره با کنترل افکار خود ، از احساس مثبت و زیبایی برخوردار باشد قطعا" کیفیت اتفاقات و حوادث زندگی خود را به بهترین شکل ممکن تجربه میکند.

 

 

برای داشتن یک احساس مثبت و خوب بایستی به نکاتی ظریف و درعین حال مهم و اساسی توجه نمائیم.

1- به شدت مراقب آنچه که می شنوید باشید.

2- به شدت مراقب آنچه که به زبان می آورید باشید.

3- به شدت مراقب هر آنچه که می بینید باشید.

4- به شدت مراقب افکاری که از سر شما میگذرند باشید.

 

ادامه مطلب...

 


احساس آرام

موفقیت و موانع رسیدن به آن

.

قسمت اول:  طرح و ایده نوشتن هدف

یکی از مهم ترین عوامل ناکامی و شکست آدم ها در زندگی ، دست کم گرفتن خودشان است . آدمها معمولا" خودشان را به آن صورت واقعی خودشان نمی بینند . شاید این یکی از رازهای بین انسان ها و  کائنات باشد .دقیقا" به همین دلیل هم هست که اکثر آدم ها دست به کار نمی شوند و کاری صورت نمی دهند . اگر ایده ای هم در ذهن داشته باشند چون به توانایی های خود باور کافی ندارند ، دست به اقدام نمی زنند . اما قدرت درونی آدم ها فقط  زمانی خودش را نشان می دهد که آدمی دست به اقدام بزند و ایده و نظر خود را بصورت عینی و در قالب یک اقدام در آورد.

 

برای شروع باید روی ایده و نظر خود کمی فکر کنید . ابتدا در ذهن خود یک تصویر و تجسمی از آن ایده را طرح ریزی نمائید . در ذهن خود بصورت مجازی آن را  انجام دهید . انگار که بصورت واقعی در حال انجام آن هستید . مثلا" اگر قصد تولید یک قطعه را دارید ، آنرا در ذهن خود بسازید  و بعد آنرا به بازار برده و بفروشید . در ذهن خود تصور کنید که کالای خود را ساخته اید و به خریداران مورد نظرتان فروخته اید و پول آن ها به حساب شما واریز شده است . شما ابتدا باید این اتفاقات را در ذهن خود ساخته و مرور نمائید. اگر شما در ذهنتان بتوانید آن کار را انجام بدهید مطمئنا" قادر خواهید بود که در واقعیت هم آنرا انجام بدهید . اما اگر شما به خودتان اجازه ندهید که در ذهنتان اقدام به انجام آن کار کنید و به خود نهیب بزنید که این کار شدنی نیست و به عبارتی به قدرت درونی خودتان شک داشته باشید ، قطعا" در واقعیت هم نخواهید توانست آن کار را به انجام برسانید.

 

به یاد داشته باشید که ، تا شما در ذهنتان نتوانید کاری را مجسم کنید و به عبارتی تصویرسازی ذهنی نمائید در بیرون از وجود خودتان و در واقعیت هم هرگز نخواهید توانست آن کار را انجام بدهید. لازمه ی انجام هر کاری این است که ابتدا شما بتوانید آن را بصورت واضح و روشن و دقیق با جزئیات کامل در ذهن خود ببینید . نترسید . هرچند کمی ترسناک به نظر می رسد . شما اگر در ابتدای کار باشید کمی ترس خواهید داشت. تصور و تجسم کردن کاری که قرار است انجام بدهید ، کمی هولناک به نظر می رسد. این کاملا" طبیعی است . اصلا گ نگران نباشید  و با کمال خونسردی شروع به تصویر سازی نمائید .

 

شروع تصویر سازی:

ابتدا باید یک شرح حال کلی از کاری که قصد انجامش را دارید روی کاغذ بیاورید . مانند انشا نوشتن است اما بدون جزئیات آن باید باشد. خیلی کلی و فقط به موارد مهم و کلیدی اشاره بشود. این کار باعث می شود که شما با داشتن یک نمای کلی از هدف و ایده خود ، بتوانید به جزئیات برسید . یادتان باشد که همیشه این کلیات هستند که جزئیات را رو می کنند و به نمایش می گذارند . هرگز نمی توان بدون داشتن یک نمای کلی ، به جزئیات رسید. شما ابتدا باید تصویر یک اتومبیل را داشته باشید تا بتوانید در مورد درب ها و چراغ های آن صحبت کنید. اگر شما اتومبیلی نداشته باشید ، بصورت دقیق نخواهید توانست به جزئیات آن بپردازید.

 

بعد از اینکه یک نمای کلی از هدف و ایده خود ایجاد نمودید ، شروع کنید به پرداختن جزئیات آن . جزئیات را دقیق بیان کنید . هرچند که ممکن است شما با خودتان بگوئید که ، مگر من این چیزها را در ذهن خود نمی خواهم مرور کنم؟ پس این همه دقت و توجه به جزئیات برای چیست ؟ باید بگویم که توجه به جزئیات باعث می شود که شما یک نقشه ی بی عیب و نقص در ذهن خودداشته باشید و با اعتماد به نفس بیشتری شروع به حرکت نمائید.  بقول ناپلئون هیل در کتاب بیندیشید و ثروتنمند شوید ، شما در قبال هیچ ، هیچ بدست خواهید آورد. پس هرگز نگران نباشید که ممکن است موفق نشوید.  نگرانی از عدم موفقیت میتواند انرژی و نیروی واقعی شما را تلف نماید.

 

تکرار . . .

بعد از آماده شدن متن خود ، یک هفته تمام هر روز صبح  و شب یک مرتبه آنرا بخوانید.  فقط از رو بخوانید و اجازه بدهید که تصاویری که در نتیجه خواندن آن نوشته ها در ذهن شما ایجاد می شود ، به نوعی در مغزتان به ثبت برسد.  شما با تکرار خواندن آن متن که حاوی ایده و هدف شماست ، بصورت ضمنی به ضمیرناخودآگاهتان این پیغام را می دهید که شما توانایی انجام آن کار را دارید . هنوز هم ممکن است در درون خودتان کمی شک داشته باشید. کمی دو دل باشید  که آیا واقعا" این نقشه و ایده ی من عملی میشود یا خیر؟  همواره بین شدن و نشدن یک قدم بیشتر فاصله نیست . حرکت کردن شما به سمت هدف مانند آن شخصی است که در این سوی پل ایستاده و به آن سوی دیگر پل نگاه می کند و خودش را تصور میکند که در آن طرف پل قرار دارد . اما وقتی چشمش به امواج خروشان آب می افتد ، دو دل می شود که آیا او توان رفتن به آن سوی رودخانه را دارد یا نه؟ این شخص باید شروع به حرکت  نموده و خودش را به پل برساند. روی پل مستقر بشود و آرام شروع به حرکت کند. پس از مدتی کوتاه خودش را در آن سوی رودخانه خواهد دید . حرکت به سمت هدف و ایده هم در آدم ها چنین است ، تا زمانی که شروع به حرکت نکنید و گامی بر ندارید هرگز اتفاق خوشایندی را تجربه نخواهید نمود.  گام بردارید. همین نوشتن یک شرح حال کلی از مقصد و هدفتان گام اول است. تکرار آن گام دوم محسوب می شود. نترسید  و نگران نباشید.

 

حرف مردم . . .

یکی  دیگر از دغدغه های آدم ها هنگام تعیین هدف و شروع حرکت به سمت آن ، ترس از عدم موفقیت و شنیدن طعنه و کنایه ی آدم هاست. باید گفت که این هم راه حل ساده ای دارد. سعی کنید هیچ کسی از هدفی که روی کاغذ می آورید با خبر نشود. بصورت محرمانه شرح کلی هدف خود را بنویسید و فقط خودتان از آن با خبر باشید و خودتان آنرا بخوانید.  وقتی که کسی از محتوای شرح حال هدف شما با خبر نباشد ، شما دیگر ترس و نگرانی ناشی از حضور و سرازیر شدن انرژی منفی اطرافیان خود را نخواهید داشت. ذهن شما نمی تواند در آن واحد هم به تصویر سازی نقشه و هدف شما بپردازد و هم با نیروها و انرژی های منفی مقابله نماید. ذهن قدرت نهایی و اصلی خودش را فقط در زمانی نشان می دهد و رو میکند که روی یک هدف متمرکز باشد.

 

آرام باشید .  . .

آرامش داشته باشید. خونسرد باشید. براحتی عصبانی نشوید. با کسی بحث و جدل ننمائید. کنترل لحظه به لحظه روی افکار و ذهن و احساسات خود داشته باشید. اگر شما آرام باشید آنگاه متوجه خواهید شد که ذهن شما بصورت متمرکز در حال پرداختن به موضوع اصلی یعنی همان شرح کلی از ایده و هدف شماست. اما اگر به هر دلیلی عصبانی و خشمگین شوید و یا هر احساس دیگری را وارد ذهن خود بکنید آنگاه قدرت و تمرکز ذهن شما متوجه آن شده و بعبارتی حواسش از هدف اصلی پرت میشود و دیگر نمی تواند روی آن کار کند.  طوری وانمود کنید که اصلا" انگار نه انگار که شما یک هدف مهم در دست تهیه و اجرا دارید. گاهی حتی به خودتان هم باید دروغ بگوئید . مثلا" حتی برای خودتان هم وانمود کنید که هیچ خبری نیست. شما در واقع می توانید به ضمیرخودآگاه خودتان دروغ بگوئید و او را گول بزنید. اما ضمیرناخودآگاهتان را نخواهید توانست گول بزنید زیرا که برنامه و نقشه شما در دست اوست. اوست که درحال کارکردن روی جزئیات نقشه شماست.

 

اقدام و حرکت . . .

بعد از یک هفته خواندن شرح حال هدف خود ( بصورت مخفیانه و دور از چشم اطرافیانتان ) حالا نوبت به عمل و اجرای هدف است.  شما باید دقیقا" به همان شکلی که در نقشه و طرح خود آورده بودید شروع به کار کنید. با تمام جزئیاتش. باز هم بدون اینکه کسی متوجه شود خودتان به تنهایی باید اقدام کنید. اصلا" به نتیجه کار فکر نکنید. فقط قدم به قدم نقشه را پیش بروید.  با خودتان حرف نزنید. پیشاپیش برای خودتان اتفاقات آتی را تصویر سازی نکنید. لازم نیست که اصلا در موردش فکر  کنید. شما وقتی شروع به فکرکردن میکنید بصورت خودکار و اتوماتیک افکاری ناخواسته وارد ذهن شما خواهد شد. افکاری که ممکن ناخوانده باشند و به شکل کلی هدف شما لطمه وارد نمایند. پس اصلا تصویر سازی نکنید. شما تصویر سازی اصلی و کافی را انجام داده اید . الان موقع اقدام است. لازم نیست که با خودتان دو دوتا چهارتا کنید. آیا میشود یا نه؟ اگر نشود چه میشود؟ تمام این افکار را دور بریزید. فقط به یک گام جلوتر فکر کنید . مانند اینکه درحال رفتن از یک پله به بالا هستید. هنگامی که شما شروع می کنید از یک پله بالا بروید هرگز به پله های بالایی نگاه نمی کنید. شما پله به پله بالا می روید. چون اگر چنین نکنید احتمال اینکه پایتان اشتباها" به لبه ی پله گیر کند یا پله را بدرستی نبینید ، دچار حادثه خواهید شد. اینجا هم چنین است. فقط به یک قدم جلوتر نگاه کنید. اصلا نگرانی لازم نیست. شما کالایتان را به خریدار ارائه میکنید. دو  حالت بیشتر ندارد. یا اینکه از شما خریداری میکند یا اینکه ازشنل  خریداری نمی کند.  خریداری نکردن به منزله شکست و اتمام کار نیست. شما وارد یک مسیر طولانی و بزرگ شده اید. وقتی مشتری اول به شما " نه " گفت ، این " نه " به منزله ی شکست و تمام شدن پروژه شما نخواهد بود. بلکه به این معنا است که شما بلافاصله باید به سراغ مشتری دوم بروید. مشتری سوم و چهارم و الی هزارم. . . حال دیگر پایانی برای شما وجود ندارد. آنقدر باید پیش بروید تا مشتری خود را پیدا کنید. پس از اینکه مشتری شما پیدا شد آنگاه عیب و نقص های کارتان آرام آرام مشخص میشود و شما میتوانید بهتر روی کیفیت و نوع کالای خود کارکنید.



 

 

 

 

 

 

 






آرامش در زمان حال است .گذشته و آینده را رها کن

آرامش در زمان حال است .

برای موفق شدن و رسیدن به اهداف خود در زندگی ، قبل از هر چیز شما باید آرامش داشته باشید. باید آرام باشید. آیا هم اکنون آرام هستید؟

 

شما ممکن است در حال تحصیل در دانشگاه باشید و یا اینکه مشغول انجام کاری در یک اداره یا یک کارخانه باشید. یا یک خانم خانه دار و یا یک دانش آموز. شما ممکن است هر شغل و حرفه ای داشته باشید. اصلا مهم نیست. مهم نیست که چه برنامه و هدف هایی برای آینده اتان در نظر دارید. مهم نیست که چقدر امکانات دارید. چه کسی هستید و کجا زندگی میکنید.

فقط یک چیز مهم است و آن " آرامش " است.

آرامش خود را تحت هیچ شرایطی از دست ندهید و سر آن معامله نکنید.

شما اگر آرامش نداشته باشید ، نه تنها نمی توانید حتی در دراز مدت به اهداف و آرزوهای از پیش تعیین شده خود دست پیدا کنید ، بلکه ممکن است بیمار و ناتوان شده و از کل زندگی ساقط بشوید.

ادامه مطلب...


آرامش در زمان حال است .گذشته و آینده را رها کن

شادی خودت را مشروط نکن

 

 

.

شادی خودت را مشروط نکن !

 

آدمها معمولا" بیشتر به نداشته هایشان فکر می کنند تا داشته هایشان. بیشتر به چیزهایی فکر میکنند و در باره اش حرف می زنند که هم اکنون در اختیار ندارند. درحالی که برای موفقیت و رسیدن به خواسته ها و اهداف خود در زندگی ، باید ابتدا به هر آنچه که هم اکنون در اختیارتان است نگاه کنید و بابت تک تک آنها قدردان و شکرگزار باشید...

 

ادامه مطلب...

 


شادی خودت را مشروط نکن

نشاط و آرامش

در کتاب فرصتی دیگر اثر سید بنکس (syd banks) به سرگذشت مردی پرداخته میشود که دچار عارضه ی سرطان ستون فقرات شده است. اخیرا" همسرش بعد از دو سال زندگی مشترک، فوت کرده و خودش هم دچار افسردگی شدید می باشد.پزشکان به او گفته اند که حدود یکسال  بیشتر زنده نیست!

 

 

معمولا" وقتی به کسی گفته میشود که مثلا" چند ماه بیشتر از عمر شما باقی نمانده است ، آنچنان مضطرب و افسرده میشوند که دیگر کاملا"  نا امید شده و در انتظار مرگ می نشینند. کمتر کسی پیدا میشود که اهل مبارزه باشد. با وجود اینکه به او گفته شده  چند ماه بیشتر زنده نیست ، دست از تلاش بر ندارد  و به خود و قدرت های درونی خود و از همه مهمتر به خدای یگانه ایمان داشته و امید خود را برای بهبودی از دست ندهد.

 

 

" سولیوان " با علم به اینکه  چند  ماه بیشتر زنده نیست تصمیم می گیرد که برای یک هفته از شرکتی که در آن مشغول کار است مرخصی گرفته و به تعطیلات برود.

او برای گذراندن تعطیلاتش " هاوائی " را انتخاب میکند.

 

در هتلی اقامت می گزیند درحالی که دردی شدید در ستون فقراتش احساس می کند و کاملا" احساس یاس و ناامیدی دارد.( پزشکان گفته اند غده ای سرطانی در ستون فقراتش است که غیر قابل جراحی است)

 

 

روز بعد با مردی بنام " جاناتان " که از اهالی هاوائی است آشنا میشود. این آشنایی بصورت مرموزی اتفاق می افتد.

وقتی جاناتان ، یاس و نا امیدی و شکست را در چهره ی این مرد بیمار می بیند ، متوجه میشود که او کاملا" از زندگی قطع امید کرده است.

 

 

" مردناشناس نگاه عمیقی به چشمانم کرد و گفت: چرا از این دید به موضوع نگاه نمی کنی که در واقع چیزی بنام شکست وجودندارد. قطعا" در نظر مشاهده کننده شکست وجود دارد و هرچه این باور قوی تر باشد ، این به اصطلاح شکست نیز قوی تر خواهد بود. توجه نمی کنید که این طرز فکر مانند دانه ای است که شکست صورت و قالب آن می باشد، بدون این طرز تفکر امکان شکست خوردن تقریبا" وجود ندارد."

 

 

جاناتان با سخنان جادویی خود توانسته بود در این مرد بیمار نفوذ نماید. سخنانش به دلش می نشست و با وجود مخالفت هایی که در ابتدا با وی داشت اما اندک اندک با وی صمییت بیشتری پیدا کرد و آنچنان تشنه ی سخنانش شد که دیگر حاضر نبود لحظه ای از وی جدا بشود.

 

 

در قسمتی دیگر از کتاب ، جاناتان رو به " سولیوان "  کرده و می گوید: به نظر من این طور می رسد که شما کاملا" نا امید هستید. ولی هرگز نباید تسلیم نا امیدی بشوید، زیرا برای هر مشکلی راه حلی وجود دارد.

 

 

" من ساکت نشسته بودم و نمی دانستم چه بگویم. عاقبت تمام نیروی خود را جمع کردم و پرسیدم: " شما چطور می توانید ادعا کنید که برای هر مشکل جوابی هست، درحالی که من با یک غده  خطرناک غیرقابل جراحی در انتهای ستون فقراتم درمقابل شما نشسته ام؟ نظریه سه متخصص مختلف این است که من فقط از شش ماه تا دو سال دیگر زنده خواهم بود. یعنی وضعیت جسمانی من روز به روز بدتر میشود و به تدریج فلج می شوم و عاقبت با درد شدیدی بستری و علیل خواهم شد. چه راه قابل قبولی برای این مشکل می توان یافت.

 

 

جاناتان با دلسوزی به من نگاه کرد و جواب داد : " اشکال در این است که شما این جهان را تنها واقعیت موجود می بینید، خودتان را فقط در یک سطح از آگاهی محبوس کرده اید. شما باید یاد بگیرید چطور محدودیت ها را از زندگی خود خارج کنید و توجه داشته باشید  که واقعیت های دیگری غیر از آنچه دیدگان ما می بیند وجود دارد."

 

 

پس از شبی نا آرام صبح روز بعد بیدار شدم ، علیرغم توصیه جاناتان که گفته بود: " سعی نکن مسئله را بفهمی" ذهن من به دفعات ، مسائلی را که درباره اش صحبت کرده بودم مرور میکرد.( ماندن در گذشته )


همانطور که مشاهده میکنید این مرد هنوز در گذشته است. هنوز بیماری خود را همراه دارد. علاوه بر اینکه این بیماری در جسم او وجود  دارد بلکه از ذهنش هم بیرون نمی رود. تا زمانی که موضوعی را در  ذهن خود نگهداریم هرگز نمیتوانیم آنرا ترک کنیم.

 

 

در قسمت دیگری از کتاب ، جاناتان به سولیوان  میگوید: " هرچه بیشتر به گذشته فکرکنید ، جزئیات بیشتری به خاطر خواهید آورد و در نتیجه راه حل مسئله را پیچیده تر خواهید کرد."( برای ذهن اینگونه تعبیر میشود که گویی هم اکنون مجددا" آن اتفاق تکرار شده است و دائما" درحال تکرار است.)


جاناتان در ادامه افزود:" می توانیم این گونه بیان کنیم که این جزئیات تجارب نامطلوب را زنده نگاه میدارند." و ادامه داد:" جزئیات به سادگی برای نفس انسان ثابت می کنند که مشکل وجود دارد و در نتیجه وضعیتی را که تو سعی داری از خود دور کنی تقویت می کنند."

 

 

" سولیوان "  در این مدتی که همراه جاناتان بود ، آنچنان درگیر فلسفه ی ذهن و باور انسان در برابر مشکلات و مسائل شد و آنقدر از بودن در کنار آن مرد و آن محیط لذت بخش ، خوشحال بود که کلا" در این چند روز حداقل ، فراموش کرد که یک بیماری خطرناک همراه اوست و قرار است تا چند ماه دیگر از دنیا برود!( گول زدن ضمیرناخودآگاه)


محیط زیبا و لذت بخش و پر انرژی هاوائی و سخنان امید بخش و آموزنده ی جاناتان بلاخره باعث شد که او فکر و ذهن خود را به سمت و سوی دیگری به غیر از بیماری اش متمرکز نماید. و نتیجه اینکه وقتی به شهر خود( نیویورک )  برگشت و مجددا" برای آزمایش به نزد پزشک خود رفت ، هیچ کسی باور نمی کرد که او بهبود پیداکرده باشد.

 

 

در قسمتی دیگر میخوانیم:"پنج روز بعد ، برای معاینه منظم همیشگی به درمانگاه مراجعه کردم. در موقع ورود به مطب ، احساس تلخ قدیمی دوباره در من زنده شد. پس از یک سلسله آزمایشهای معمول به من گفتند برای گرفتن نتیجه آزمایش چند روز بعد مراجعه کنم."

 

 

دو روز بعد ، در میان تعجبم ، از من خواستند برای چند آزمایش جدید به درمانگاه مراجعه نمایم. بلافاصله تصورات دیوانه کننده ای به مغزم هجوم آورد و سعی کردم دریابم که وخامت حال من چقدر جدی است.

 

 

تمام شب با هراس عجیبی در اطاق قدم می زدم . صبح روز بعد تا زمان ورود به درمانگاه قلبم به شدت می طپید. اظهار داشتم: " صبح بخیر من سولیوان هستم و از من خواسته شده برای یک سلسه آزمایش دیگر مراجعه کنم."

 

 

متصدی اطلاعات چند برگ کاغذ را ورق زد و گفت:" اوه بله، آقای سولیوان ، دکتر چند دقیقه دیگر شما را خواهد پذیرفت."

درحالی که ساعت دیواری به کندی هرچه تمامتر به راه خود می رفت ، دقایق بعد برایم مانند چند روز گذشت. عاقبت متصدی اطلاعات نام مرا اعلام کرد و مرا به مطب دکتر راهنمایی نمود.

 

 

-" صبح بخیر ، آقای سولیوان . لطفا" بنشینید."

سکوتی بر قرار شد و من به چشمان مردی که قرار بود رای محکومیت مرا صادر کند خیره شدم.

_ " آقای سولیوان ، دلیلی که باعث شد من از شما درخواست کنم امروز به اینجا بیائید این است که مسئله ای پیش آمده که توضیح آن واقعا" برایم مشکل است. نتیجه تمام آزمایشهای شما منفی است. رک و راست بگویم ، در این باره من هیچ توضیحی ندارم بدهم.به نظر می رسد به سادگی سرطان کاملا" از بین رفته است."

 

 

من از شدت تکان روحی بی حرکت نشسته بودم . اشکها بی اختیار بر گونه هایم جاری شد و از خداوند برای فرصت دومی که به من داده بود تشکر کردم. دکتر به صحبت های متفرقه ادامه داد، ولی من دیگر هیچ چیز از سخنان او نمی شنیدم. جاناتان راست می گفت، برای هر مسئله جوابی وجود دارد.

 

 

   سولیوان در آن چند روزی که در هاوائی بود ، به کمک و راهنمایی های جاناتان ، به کلی بیماری خود را فراموش کرده بود و فقط مشغول تفریح و شادی بود. در آنجا بواسطه ی محیط و شرایط خاصی  که برایش ایجاد شده بود توانست ، تفکرات و احساسات جدیدی را در خود بوجود آورد که ارمغانش برای او " آرامش " بود. سولیوان آرامش و نشاط را با هم در اختیار گرفته بود و زمانی که آرامش و نشاط همراه هم باشند آنگاه ضمیرناخودآگاه بهترین پیام ها و ارتعاشات را برای انتقال به کائنات پیدا میکند. وقتی سولیوان فراموش میکند که دچار یک بیماری سخت است ، و آنچنان در آن محیط و فضا غرق میشود که بطور کلی یادش می رود اصلا" برای چه به آنجا رفته است ، ضمیرناخودآگاهش دیگر هیچ تصویری از بیماری ندارد. لحظه به لحظه پیام های شادی بخش و امیدوارانه دریافت میکند و دقیقا" آن پیام ها را بصورت ارتعاشات و کدهایی خاص به کائنات انتقال میدهد. کائنات با بررسی نوع احساسات سولیوان متوجه شدند که او رفتار و افکار و احساسات یک فرد کاملا" سالم و تندرست و عاری از بیماری خطرناک را دارد. زیرا که یک فرد بیمار سرطانی هرگز نمی تواند به این راحتی بگو بخند کند و آنچنان غرق تفریح و شادی باشد که اصلا" فراموش کند که یک همچنین بیماری را دارا است. لذا کائنات دقیقا" وضعیت و شرایط جسمانی سولیوان را طوری رقم می زنند که مانند یک فرد سالم و طبیعی باشد.

 

 

همانطور که در ادامه گفته میشود ، اتفاقات و حوادث زندگی شما در یک ساعت یا یک روز یا یک هفته و یا ماه آینده ، توسط خودتان و با نوع افکار و احساساتی که هم اکنون دارید رقم زده میشود. سولیوان در گذشته دچار یک بیماری سخت بوده است. اما این مطلب مربوط میشود به یک هفته یا یک ماه پیش. ضمیرناخودآگاه و کائنات بصورت لحظه به لحظه پیام ها و ارتعاشات فکری و احساسی ما را دریافت میکنند و عکس العمل آنرا در اتفاقات آینده ( یک ساعت ، یک روز، یک ماه ، یک سال بعد) به ما نشان میدهند. سولیوان لحظه ها را به درستی طی میکرد. در آن لحظه سولیوان مانند یک آدم سالم رفتار میکرد و حرف میزد و فکر میکرد.او از لحظات زندگی اش لذت می برد. کائنات هم بر مبنای احساسات و افکار همان لحظه ی او اتفاقات آینده اش را رقم زدند. ضمیرناخودآگاه مانند غول چراغ جادو است. همانگونه که غول چراغ جادو میتواند معجزه بیافریند ، ضمیرناخودآگاه هم چنین قدرتی را داراست.

 

دنباله این بحث را در ادامه ی مطلب مطالعه بفرمایید.






نشاط و آرامش