close
دانلود آهنگ جدید
پدر،

احساس آرام

ارتباط با مدیر

نظرسنجی

پاداش نیکی به پدر

 پاداش نیکی به پدر

 

نیکی به پدر و  مادر ، پاداش خاصی در نزد خداوند دارد. بعبارتی کسی که به پدر و مادر خود نیکی می کند در واقع بنوعی با خداوند جهان آفرین معامله می کند. تا حدی  که در روایات داریم که حتی نگاه محبت آمیز به سیمای پدر و مادر ، در نزد خداوند دارای پاداش و ثواب بسیار است.

 

در همین رابطه میخواهم توجه شما را به داستانی جلب کنم که در واقع ریشه و منبع اصلی آن در سوره مبارکه بقره می باشد. آیات 67 تا 71 سوره بقره به این داستان اشاره دارد.

 

داستان پسر گندم فروش در قوم بنی اسرائیل

 

در زمان حضرت موسی علیه السلام ، در قوم بنی اسرائیل ، پسری بود که به شغل گندم فروشی اشتغال داشت. پدر سالخورده این پسر گندم فروش معمولا" در  کنار او بود و به نوعی در آن مغازه پسرش را همراهی می کرد. در یک بعدالظهر تابستانی که پدر در حال استراحت بود و به خواب رفته بود ، یک مشتری برای خرید گندم وارد مغازه شد. مشتری مقدار بسیار زیادی گندم میخواست. پسر گندم فروش به وی گفت  که هر مقدار گندم بخواهد میتواند به او بفروشد. بعد از اینکه بر سر قیمت گندم به توافق رسیدند ، مشتری مبلغ گندم را روی میز گذاشت و گندم خود را طلب نمود. پسرگندم فروش رو به مشتری نمود و گفت: متاسفانه هم اکنون نمی توانم گندم ها را به تو بدهم. باید ساعتی دیگر مراجعه کنی. مشتری که قدری متعجب هم شده بود پرسید، برای چه اکنون نمی توانی گندم ها را به من بدهی؟

پسر گندم فروش در پاسخ گفت: گندم ها در انبار است و کلید انبار نزد پدرم می باشد. پدرم درحال استراحت است و من راضی نیستم بابت فروش این گندم ها ، پدرم را از خواب شیرین بیدار کنم. اگر دوست  داری برو و ساعتی دیگر مراجعه کن ، در غیر این صورت هنوز پول های شما اینجاست و می  توانید آنرا برداشته و بروید و از جای دیگری خرید نمائید.

 

مشتری نپذیرفت و پول هایش را برداشت و رفت . ساعتی بعد وقتی پدرش از خواب بیدار شد و به سراغ پسرش آمد ، از وی از وضعیت کار و کاسبی پرسید و اینکه آیا در این مدت مشتری داشتی یا نه و اینکه کاسبی چطور بوده است؟ پسرش گفت: نه خبر خاصی نبود. پدر مجددا" پرسید یعنی در این فاصله که من استراحت می کردم هیچ کسی مراجعه نکرد؟ پسرش که گویا نمی خواست پدرش از ماجرا مطلع شود با اکراه ، گفت: چرا یک  نفر آمد ، اما معامله امان نشد و رفت. پدر که کنجکاو شده بود و از اینکه پسرش یک مشتری را از دست داده ، پرسید چرا معامله اتان نشد؟ مشکل بر سر چه بود؟ پسرش گفت: آخر آن مشتری گندم ها را الان میخواست .

پدر که هر لحظه بر میزانن تعجبش افزوده می شد گفت: خوب همین الان به او گندم ها را می دادی.

پسرش گفت: خوب نمی شد . چون کلید انبار نزد شما بود و شما خوابیده بودید. نخواستم شما را از خواب بیدارکنم.

 

در این هنگام که پدر متوجه موضوع شده بود ، سرش را پایین انداخت و قدری در فکر فرو رفت. گویا داشت با خودش حرف میزد. شاید هم داشت با خدای خودش نجوا می نمود. سرش را بلند کرد و رو  به پسرش نمود و گفت: پسرم من از دار دنیا همین یک " گاو " را دارم. و اشاره به گاوی نمود که سالیان سال در خانه نگهداری می نموده است و میخواهم آنرا به همراه یک " دعای خیر " به تو بدهم.

 

پسر که از وضعیت مالی خیلی خوبی برخوردار بود و آن گاو ارزش مادی چندانی برایش نداشت ، بخاطر اینکه دل پدر نشکند ، قبول نمود و از پدرش تشکر نمود. سپس پدر ، دست به آسمان بلند نمود و گفت: خدایا من که سودی برای فرزندم ندارم دیگر ضرر ، چرا؟ خدایا بابت این محبتی که پسرم در حق من نمود و بخاطر من از آن معامله ی کلان صرف نظر نمود ، این گاو را مایه  خیر و برکت برایش قرار بده.

 

گاو بنی اسرائیل

 

چند سال از این واقعه گذشت و پسر گندم فروش همچنان به کسب و کار خود مشغول بود و در این فاصله پدرش به رحمت خدا رفت. اما در  گوشه ی دیگری از شهر ، در قوم بنی اسرائیل ، دو پسر عمو بودند که بر سر یک دختر برای ازدواج دعوا داشتند. هر یک از آن دو پسر عمو میخواستند با آن دختر ازدواج کنند. در آخر پدر دختر ،زرنگی نمود و این مسئولیت خطیر را از دوش خود برداشت و  رو به دخترش نمود و گفت : دخترم این دو پسر عمو هردو از خانواده های ثروتمند این شهر هستند و هر دوی آنها دارای شهرت می باشند . تو خودت دلت میخواهد با کدامیک از آنها ازدواج نمائی؟

 

دختر این پدر که گویا از پدرش هم زرنگتر بود گفت: پدر هر کدام از آنها که " ایمان " بیشتری به خداوند دارد مناسب تر است و مورد نظر من می باشد. پدر که هر دوی آن پسر عموها را بخوبی می شناخت ، متوجه شد که دخترش کدامیک از آن دو را مورد نظر دارد ، لذا به وی جواب مثبت داد و ازدواج آنها صورت پذیرفت.

 

پس از مدتی که از ازدواج آنها گذشته بود ، آن پسر عموی دیگر که متوجه شده بود دختر را به پسر عمویش داده اند ، از سر حیله و مکر نقشه ای  کشید و شبانگاه به درب خانه ی پسر عموی تازه داماد خود رفت. در زد و وقتی پسر عمویش به درب خانه آمد بعد از کمی حرف زدن و خوش و بش ، به وی گفت: بسلامتی شنیده ام با آن دختر ازدواج  کردی؟ و اینجا هم خانه ی شماست . پسر عموی تازه داماد از همه جا بی خبر هم ، با خوشحالی گفت : بله ازدواج کردیم و اینجا هم خانه مشترک من و همسرم است و مدتی است اینجا زندگی میکنیم. در این هنگام پسر عموی اهریمنی شمشیرش را بیرون کشید و پسر عموی تازه داماد خود را کشت و از آن محل گریخت.

 

مدتی بعد وقتی که دختر تازه عروس از دیر شدن مراجعت شوهرش نگران شد به درب خانه آمد و با جنازه ی شوهرش که درخون خود غلطیده بود مواجه شد. داد و بیداد و شیون به راه انداخت و مردم محل جمع شدن. فردای آن روز خبر به گوش پسر عموی قاتل رسید و خودش را به آن محل و جمع ریش سفیدانش رساند وبا حالت طلبکارانه گفت: پسر عموی من در محله ی  شما کشته شده است. یا قاتلش را به من معرفی کنید یا باید خون بهایش را بپردازید. ریش سفیدان گفتند: ما که نکشته ایم ، پس چرا باید خون بهایش را بپردازیم. از طرفی نمیدانیم که چه کسی وی را به قتل رسانده است.

 

ریش سفیدان آن قوم نتوانستند به نتیجه برسند لذا با خود گفتند بهتر است حل این مشکل را از حضرت موسی علیه السلام که پیامبر خداست بپرسیم تا او ما را راهنمایی نماید. لذا به نزد حضرت موسی علیه السلام رفتند و موضوع را با ایشان مطرح نمودند. حضرت موسی فرمود که من از خداوند خواهم خواست تا راه حل این مسئله را به همه ما نشان بدهد. بعد ازاینکه حضرت موسی علیه السلام با خداوند جهان آفرین مناجات نمود، خداوند به وی فرمود : ای موسی به این قوم بگو که یک گاو ماده را که زرد باشد و خوشگل و هیچ زمینی هم شخم نزده و آبیاری نکرده باشد در عین حال که کاملا سلامت بوده و هیچ عیب ونقصی هم نداشته باشد را پیدا کنند و آنرا بکشند و مقداری از خون آن گاو را به بدن آن جنازه بزنند ، جنازه زنده شده و خود خواهد گفت که چه کسی وی را کشته است.

 

ریش سفیدان و بزرگان قوم شروع به جستجو نمودند. تا اینکه بلاخره گاوی ماده را با مشخصاتی که خداوند جهان آفرین به حضرت موسی  ع فرموده بود را پیدا نمودند. آن  گاو همان گاوی بود که آن پدر به پسر گندم فروشش هدیه داده بود.

 

بزرگان و ریش سفیدان قوم به درب خانه آن پسر گندم فروش رفته و خواستند که وی گاو را به آنان بفروشد. پسر با تعجب علت خرید گاو را پرسید و آنها هم کل داستان را تعریف نمودند. پسر خطاب به آنها گفت: من وضعیت مالی بسیار خوبی دارم و نیازی هم به این گاو ندارم و پولش هم برایم چندان مهم نیست. اما چون این گاو را پدر مرحومم به من هدیه داده اجازه بدهید از مادرم اجازه بگیرم و به شما جواب بدم.

 

پسر گندم فروش به نزد مادر خویش رفت و به وی ماجرای فروش گاو را توضیح داد. مادرش هم قدری اندیشید و سپس گفت: پسرم به آنها بگو پنجاه سکه این گاو را می فروشم. پسر به نزد ریش سفیدان آمد و گفت: مادرم میگوید به قیمت پنجاه سکه آنرا بفروشم. ریش سفیدان و بزرگان قوم با اعتراض گفتند: چه خبر است. گاوی که نهایت ده سکه ارزش دارد را به پنج برابر میخواهید بفروشید. نه خیلی گران است. و از درب خانه پسر گندم فروش دور شدند. اما کمی که جلوتر رفتند با خود اندیشیدند که مگر چاره دیگری هم دارند اشکالی ندارد مجبوریم . رفتند پنجاه سکه را آوردند و گفتند که گاو را بدهید برویم.

 

پسر گندم فروش  گفت: من آن موقع گفتم پنجاه سکه . اجازه بدهید بروم از مادرم مجددا" سوال کنم که آیا هم اکنون هم رضایت به این کار دارد یاخیر. نزد مادر رفت و خطاب به مادرش گفت: مادرجان ریش سفیدان قوم آمده اند و پنجاه سکه را هم آورده اند آیا اجازه می دهید گاو را بفروشم. مادرش گفت: نه پسرم . برو به آنها بگو اگر پانصد سکه می پردازند که آن گاو را به آنها بفروش در غیر این صورت خیر. پسر به نزد ریش سفیدان برگشت و پاسخ مادرش را به آنها ابلاغ نمود. ریش سفیدان و بزرگان قوم عصبانی شده و مجددا" از درب خانه پسر دور شدند. اما باز هم دیدند که هیچ چاره ای ندارند و رفتند و پانصد سکه را جور کردند و آوردند .

 

پسر گندم فروش مجددا" گفت که باید از مادرش کسب اجازه نماید. رفت و به مادرش گفت که مادرجان آنها پانصد سکه را جور کرده اند آیا اجازه می دهید که گاو را بفروشم. این بار مادرش به وی گفت: پسرم . برو و به آنها بگو که اگر راضی می شوند که آن گاو را بکشند و پوست آنرا بکنند و داخل آن پوست گاو را پر از طلا و جواهرات گرانبها بنمایند ، اگر قبول میکنند بفروش . در غیر اینصورت نه. جمعی از ریش سفیدان گفتند ، نه و جمعی گفتند آری . اما در آخر با یکدیگر شور نموده و به این نتیجه رسیدند که اگر قبول  کنند به نفع آنان است زیرا ممکن است اگر کمی از آنها دور بشوند قیمت دو برابر قیمت فعلی بشود. ( اشاره به بهانه های بنی اسرائیلی است) لذا قبول نمودند و گاو را بردند و کشتند و خون آن گاو را به بدن آن جنازه زدند و به خواست خدا وی زنده شد . از او پرسیدند که چه کسی تو را کشت؟ رو به پسر عموی اهریمنی خود نمود و وی را نشان داد و آن پسر عموی اهریمنی به مجازات رسید و پسرعموی تازه داماد هم به خانه و زندگی خویش بازگشت.

 

سوال حضرت موسی علیه السلام از حضرت حق

 

بعد از این داستان ، حضرت موسی علیه السلام  در حال مناجات با خداوند گفت: ای خدا . هم من میدانم و هم تو که مقداری از خون یک گاو زنده کننده ی یک جنازه نیست و تو خواستی و اراده فرمودی که او زنده شود. اما براستی دلیل این همه سردرگمی این قوم  و در آخر رسیدن به یک  گاو چه بود؟

 

دراین هنگام از طرف حضرت حق ندا آمد : ای موسی .  ما میخواستیم که دعای پدر آن پسر گندم فروش به اجابت برسد.  تمام این کارها و درنهایت رسیدن آن پسر به ثروتی هنگفت ، نتیجه ی دعای خیر پدرش بود.

 

نیکی به پدرو مادر معامله با خداوند است. کسی  که به پدر یا مادر خود نیکی میکند رضایت خداوند را بدست می آورد . و اما کسانی که به هر طریقی دل پدر یا مادرشان را می شکنند، ( حتی اگر پدر و مادر محقق نباشند) مجازات سختی از جانب خداوند در انتظارشان خواهد بود. به معنای واقعی کلمه " عاقبت به خیری را میتوان در دعای خیر پدر و مادر یافت. همینطور عاقبت  نافرجام را هم میتوان در شکستن دل والدین یافت.

 

نویسنده تجربه دعای خیر پدرو مادر را دارد لذا این همه تاکید میشود که تا میتوانید به پدرو مادرتان نیکی کنید. حتی نگاه کردن صمیمانه و محبت آمیز در سیمای آنها و بیان کلمات محبت آمیز میتواند رضایت خدا و عاقبت بخیری را برایتان به همراه داشته باشد. مبادا ، مبادا یک وقت دلشان را بشکنید. مبادا از دستوراتشان سرپیچی کنید . مبادا آهی بکشند که دیگر نه دنیا خواهید داشت نه آخرت. بدانید که پدرو مادر وسیله هایی هستند برای فرزندان تا آنها برای خودشان کسب ثواب و عافیت و عاقبت بخیری نمایند. دست و  صورت و پایشان را ببوسید و عاقبت به خیری را تجربه نمائید.