loading...

احساس آرام

ماموریت کائنات،,کائنات،,احساس مثبت،,ضمیرناخودآگاه،,جذب،,افکارمثبت،,احساس آرام،,

محمد صاحبی بازدید : 61 جمعه 13 تير 1399 نظرات ()

 

 

هیچ وقت عادت نداشتم صبح زود ، مسیر چند تا کوچه را طی کنم و خودم را به نانوائی بربری برسانم. اما آن روز صبح جمعه ساعت هفت ، انگار یک نفر به من گفت که باید امروز برای تهیه نان صبحانه ،  راهی نانوایی بربری بشوم. البته این اتفاق چندان هم عجیب نبود چون نان بربری نان مورد علاقه ی من است ، بارها شده بود که این مسیر را طی کرده بودم و نان بربری تهیه کرده بودم اما نکته جالب اینجا بود که من هرگز صبح زود برای خرید نان بربری از خانه خارج نشد بودم چون مسیرش کمی طولانی بود.

نزدیک نانوائی رسیده بودم شاید حدود دویست سیصد متر فاصله بیشتر نداشتم که چشمم افتاد به یک خودرویی که کنار خیابان و جلوی درب خانه ای تک واحدی پارک شده بودو شیشه ی عقب سمت راننده که کاملا" در معرض دید بود هم تا نیمه بیشتر پائین بود. اولش زیاد تعجب نکردم . با خودم گفتم احتمالا" راننده آن همین نزدیکی هاست و الان پیدایش می شود.چون خیلی غیر عادی بود. یک زمانی شما یک درز کوچک از شیشه را باز می گذارید تا هوا داخل خودرو جابجا بشود و آن زیاد دور از ذهن نیست ، هرچند که آن هم اشتباه است.

 

 به هر حال من با این نگرش ، عبور کرده و به سمت نانوایی رفتم و نان خود را خریداری نموده و برگشتم.

در مسیر برگشت دوباره چشمم به همان خودوریی افتاد که همچنان شیشه عقب آن پائین بود و هیچ خبری هم از راننده آن نبود. به اطرافم نگاه کردم . حتی یک پرنده هم آنجا پر نمی زد. ساعت هفت صبح روز جمعه که همه درحال استراحت و خواب هستند من چه توقعی از اهالی محل می توانستم داشته باشم؟ از طرفی هم نمی توانستم آن اتومبیل را به همان شکل رها کرده و برم.

همان ساختمان تک واحدی که آن اتومبیل کنار درب ورودی آن پارک شده بود توجه مرا جلب کرد. دو سه تا زنگ داشت. نمی دانستم کدام را بزنم. اما بهرحال موضوع خیلی اهمیت داشت و حتما" باید صاحب آن خودرو را پیدا می کردم. پس شروع کردم یک به یک زنگ ها را فشار دادن. اما خبری نشد. گویا همه آن زنگ ها خراب بودند یا من صدایش را نمی شنیدم. به همین خاطر دسته کلیدی که در جیب داشتم را بیرون آورده و با بزرگترین آنها شروع کردم به ضربه زدن به درب ساختمان. پس از حدود شاید هفت هشت دقیقه مردی جوان سر خود را از پنجره بیرون آورد و درحالی که چشمانش را  می مالید با تعجب  به من نگاه کرد. ضمن عذرخواهی به او گفتم که داستان چیست و او گفت که آن خودرو به او تعلق ندارد اما ممکن است صاحب آن در یکی از واحدهای ساختمان روبرویی باشد.

از او مجددا" عذرخواهی و تشکر نموده و به آن طرف خیابان  رفتم. یک ساختمان چهار طبقه ، با چهار واحد بود. دکمه آیفون طبقه اول را زدم. پس از لحظاتی آقایی که کاملا مشخص بود از خواب بیدار شده است جواب داد. ضمن عذرخواهی و شرمندگی موضوع را گفتم. گفت که اتومبیل به او تعلق ندارد اما گفت که شاید متعلق به طبقات سوم یا چهارم  باشد. خیلی عجیب است. یک زمانی ، مردم آنقدر با هم صمیمی و نزدیک بودند که از تمام جیک و پیک هم باخبر بودند. اما در این دوره و زمانه ، حتی همسایه های یک ساختمان که اتاق هایشان به هم چسبیده است و ورودی های خانه هایشان یکی است حتی نمی دانند که خودروی همسایه دیگر چیست و اصلا آیا خودرو دارد یا خیر؟

بگذریم. بهرحال طبقه اول نبود اما ایشان گفتند که ممکن است متعلق به طبقات سوم یا چهارم باشد. لذا من زنگ طبقه چهارم را فشار دادم. پس از لحظاتی خانمی جواب داد. همان جملات را همراه با عذرخواهی فروان عنوان کردم که ایشان هم گفتند اتومبیل مال آنها نیست.

خوب به این ترتیب الان زنگ واحد سوم و دوم مانده بود. زنگ واحد سوم را زدم. آنجا هم خانمی آیفون را برداشت و گفت که اتومبیل به آنها تعلق ندارد. فقط زنگ واحد دوم مانده بود.( اگر آقای مالک طبقه اول من را به طبقات سوم و چهارم راهنمایی نکرده بود قطعا" بعد از آن زنگ طبقه دوم را می زدم. )بهرحال زنگ آیفون را زدم و منتظر ماندم. پس از لحظاتی خانمی جواب داد. گفتم: ببخشید این خودروی سفید رنگ که اون سمت کوچه پارک شده متعلق به شماست؟ گفت: بله. چطور؟ گفتم: شیشه عقب سمت راننده پائین است لطفا تشریف بیارید پائین.

خانمی جوان درحالی که چادری خاکستری گل گلی به سر کرده بود با شتاب خودش را به پائین رساند و بعد از سلام کردن با هیجان و شتاب  به سمت اتومبیلش دوید. شیشه عقب را کاملا بالا کشید و درب ها را قفل کرد و به سمت من آمد. درحالی که کمی آرام وخوشحال به نظر می رسید پرسید، شما از کجا فهمیدید که این خودرو متعلق به من است؟ درحالی که کمی خنده ام گرفته بود گفتم:صبح جمعه ای  زنگ تمام واحد ها را یک به یک زدم، تا اینکه شما را پیدا کردم. لطفا از طرف من مجددا" بعدا" از تک تک همسایه هایتان  عذرخواهی کنید. خیلی خوشحال شده بود و با تشکر زیاد از او خداحافظی کردم و به خانه رفتم.

نتیجه:

دوستان همانگونه که ملاحظه کردید شخصی که مدت ها سابقه نداشت برای خرید نان در آن ساعت صبح به نانوایی در محلی دیگر برود ، صبح از خواب بیدار میشود و به آن نانوایی می رود. آیا به نظر شما این یک اتفاق ساده است؟ یا اینکه دستی غیبی در کار است که به ما فرمان می دهد تا کارهایی را در زمانی خاص و درجایی خاص انجام بدهیم؟

قطعا" آن خانم ، کارهای مثبت زیادی داشت که کائنات این چنین از اتومبیل او مراقبت کرده بودند. گاهی اوقات کائنات موجب میشود تا ما حتی یک وسیله یا یک شخص را که ازکنارش عبورمی کنیم نبینیم و متوجه حضور وی نشویم.وگرنه مگر میشود در آن زمان خلوت صبح جمعه کسی متوجه آن اتومبیل نشده باشد؟ بهرحال همه ما جزئی از کائنات عالم هستیم. همانگونه که تمام جهان همراه با آدمهایش جزئی از کائنات هستند برای ما ، به همان شکل ما هم جزئی ازکائنات هستیم برای دیگران. همانگونه که قبلا هم گفته شده ، تمام رفتار و افکار ما به خودمان بازگشت می کند. سخنان و افکار و احساسات مثبت یا منفی ما ، در قالب اتفاقاتی عجیب و قریب خود را نمایان می کنند.

در داستان بالا ، اگر اعمال و حساب پس انداز آن خانم خوب و کافی نبود ، شاید مثل خیلی از موارد دیگری که اتفاق افتاده است ، خودروی او هم سرقت می شد. و روزها باید برای پیگیری وضعیت خودروی خود به اداره آگاهی رفت و آمد می کرد. چقدر کار این خانم راحت شد. در نگاه اول ، اتومبیلی که شیشه هایش پائین است و احتمالا حتی ساعات شب را هم در کوچه و خیابان بوده است ، بهترین مورد برای سرقت به شمار می رود اما چطور میشود که یک خودرو با وجود پائین بودن شیشه تا نیمه ، همچنان دست نخورده باقی می ماند و حتی کسی به آن نگاه هم نمی کند. و چطور میشود که کائنات یک نفر را از فاصله ای دورتر مامور میکند تا به بهانه خرید نان ، از آنچا عبور کند و متوجه آن مورد  شده و صاحب خودرو را باخبر نماید؟

تمام این موارد و موارد شبیه آن همگی به اعمال ما باز می گردد. هرچقدر سخنان و افکار و احساسات و در کل رفتار شما بهتر و قشنگ تر و مثبت باشد به همان میزان از حمایت بیشتری از طرف کائنات برخوردار خواهید شد. به یاد داشته باشید که در این جهان ، هیچ اتفاقی بصورت تصادفی رخ نمیدهد. بصورت تصادفی من هوس نمی کنم در صبح جمعه یک روز تابستانی از خواب بلند شده و برای خرید نان بربری به یک محلی دیگر بروم.تمام اینها حساب و کتابی دقیق دارد. پس اگر میخواهید همیشه کیفیت اتفاقات زندگی شما به شکل قشنگی برایتان رخداد نماید ، تا میتوانید حساب ذخیره پس انداز خود را در کائنات افزایش بدهید.

به هر طریقی که میتوانید و از دستتان بر می آید به دیگران سود برسانید.اگر امکان سود رساندن ندارید لااقل به کسی آزار نرسانید. زبانتان را نرم کنید. خشمگین نشوید.افکار منفی به ذهن خود راه ندهید. اجازه ندهید که احساسات منفی بر شمامسلط بشود. احساس خراب و حال بد شما ، باعث میشود که کیفیت اتفاقات زندگی شما خراب بشود. اتفاقاتی که می توانند به شکل مطلوبی رخ بدهند به بدترین شکل ممکن خاتمه پیدا میکنند. همه چیز در دست خودتان است. این شما هستید که تصمیم می گیرید که کیفیت اتفاقات زندگی خودتان را به چه شکلی چیدمان کنید. شما با رفتار خودتان به کائنات برنامه میدهید. امیدوارم که همیشه اتفاقات خوبی را تجربه کنید اگر مراقب سخنان ، افکار و رفتارتان باشید.



 

 



تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
احساس آرام ، به زبانی ساده می گوید : در این جهان ، هیچ رویدادی تصادفی رخ نمی دهد بلکه هر اتفاقی نتیجه افکار و احساسات مثبت یا منفی ماست.
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    از مطلب های سایت راضی هستید ؟


    آمار سایت
  • کل مطالب : 79
  • افراد آنلاین : 2
  • بازدید امروز : 19
  • باردید دیروز : 210
  • بازدید ماه : 6,239
  • بازدید سال : 70,078
  • بازدید کلی : 2,647,455