loading...

احساس آرام

بانیکی به پدرو مادر ، میتوان معجزات بیشماری را در زندگی مشاهده کرد.

معجزه

محمد صاحبی بازدید : 36 یکشنبه 17 آذر 1398 نظرات ()

نیکی به پدرومادر

.

معجزه

این داستان واقعی است .

 

من قدیمی ترین کارگر آن کارگاه تولیدی بودم.

به خوبی به یاد دارم ، حدود یکسال از حضورم در آن کارگاه تولیدی نگذشته بود که بخاطر اعتمادی که بدست آورده  بودم ، کلید کارگاه را به من دادند.از فردای آن روز صبح ها مثل همیشه ، قبل از همه در کارگاه مشغول کار بودم.

 

ادامه مطلب...

 

ساعت 5 بعد الظهر بود. همکارانم یکی پس از دیگری که با احتساب سرپرست کارگاه ، پنج نفر می شدیم ، کارگاه را ترک کردند. فقط یک نفر از بچه ها باقی مانده بود و در قسمت دیگری از کارگاه به کار خود مشغول بود. من هم مشغول انجام کار خودم بودم. شاید ساعت 6 بعدالظهر شده بود که درب اتاقی که من در آنجا به تنهایی مشغول کار بودم باز شد و همکارم درحالی که یک نوار کاست را به من نشان میداد ، گفت که آیا میتواند این نوار کاست را ببرد و از روی آن یکی برای خودش تکثیر کند یا نه؟

او را می شناختم ، از بچه های همان محلی بود که کارگاه در آنجا قرار داشت. با او موافقت نمودم و او درب را بست و رفت.

 

 

آغاز ماجرا و شروع یک الهام غیبی


دقایقی از مشغول شدنم به کار نگذشته بود که حسی عجیب و غریب و  ناشناخته ، تمام وجود مرا فرا گرفت. به جرات میتوانم بگویم که این حس تازه را قبلا" هرگز تجربه نکرده بودم.

انگار یک نفر در گوش من زمزمه میکرد: همکارت کلید کارگاه را از جیب لباست برداشت و رفت تا از روی آن یکی کپی نماید!

یعنی چه ؟ این چه پیامی است که به من الهام شده است. مگر میشود که همکاری که او را می شناسم و حدود یکسالی میشد که در آنجا مشغول به کار بود و یک پسر مودب و سر به زیر و فنی بود ، کلید کارگاه را از جیب من بردارد و بخواهد از روی آن برای خودش  کپی نماید. چرت است .  اصلا"امکان ندارد.

به کارم ادامه دادم. اما گویا این حس ول کن نبود. دوباره شروع شد . او کلید را از جیب لباس تو برداشت تا از روی آن برای خودش کلید یدک بسازد.

دوباره اعتنایی نکردم. آخر چگونه می توانستم به خودم حتی بقبولانم که رفیق و همکار من ممکن است چنین کاری زشت و دور از مردانگی انجام داده باشد. تازه ، مگر من با چشمان خودم دیده ام که او این کار را کرده باشد. در ثانی من بروم و به او چه بگویم. بگویم کلیدی را که از جیبم برداشته ای بده. و او هم قبول می کرد و کلید را میداد و میگفت : ببخشید که بدون اجازه شما کلید را برداشتم ، بفرمایید.

خوب اگر او این کار را کرده باشد ، با هدف سرقت این کار را کرده ، مگر زیر بار می رود ، چون کاملا" مطمئن بوده که من برداشتن کلید را از جیب او ندیده ام.

من دیگر کار نمی کردم ، بلکه فقط با خودم کلنجار می رفتم. دائما" فکر می کردم. اما به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. اصلا" نمی توانسم باور کنم که چنین اتفاقی رخ داده باشد.

بلاخره دوباره به این افکار غالب شدم و مشغول کارم شدم. اما باز چند لحظه بعد ، آن ندا به سراغم آمد... بلند شو و لباسهایت را بگرد. آنگاه متوجه میشوی که او کلید را از جیب تو برداشته است. او کلید را از جیب تو برداشته تا از روی آن کپی نماید.

 

 

شاید باورتان نشود اما این الهامات بقدری قوی بود که به ناچار بلند شدم و به سمت رخت کن رفتم. هیجان خاصی سرتاسر وجودم را فرا گرفته بود. آشکارا دستانم می لرزید. ابتدا جیب پیراهنم را نگاه کردم.بعد آرام مانند کسی که میخواهد دری ترسناک را باز  کند ، با ترس و لرز دستم به سمت شلوارم رفت. ابتدا یکی از جیب های شلوارم را بررسی کردم و وقتی دیدم کلیدی در آن نیست ، با خود گفتم حتما" در جیب دیگرم است ، دستم را درون جیب بعدی فرو بردم و وقتی که از بودن  کلید نا امید شدم ، شلوار را برداشتم و سروته کردم و چند بار تکاندم. با خود میگفتم: کلید دراین جیب هاست. حتما" اینجاست .

 

 

   اما از کلید خبری نبود. زانوهایم سست شد. بر روی زانو نشستم. ناخودآگاه به حالت سجده در آمدم و پیشانی ام را روی کاشی های کارگاه گذاشتم و از صمیم قلبم از خدا تشکر کردم. تشکر از خدایی که با این الهام و ندای آسمانی آبروی چندین ساله مرا خریده بود. اشک در چشمانم جمع شد و ناخودآگاه شروع به گریه کردم. اشک همچنان در از چشمانم جاری بود و من هق هق میکردم. نمیدانم چقدر زمان گذشته بود. به خودم آمدم و بلند شدم و رفتم آبی به سرو صورتم زدم. بعد از اینکه کمی حالم سرجایش آمد ، با خودم گفتم: بهتر است که یک تماسی با مدیر شرکت در دفتر مرکزی بگیرم و از وی سوال کنم که آیا امروز ظهر که برای ماموریت به آنجا رفته بودم احیانا" کلید کارگاه را آنجا جا نگذاشته ام . از وی سوال کردم و وی پاسخش منفی بود.

 

 

   مدیر شرکت جریان را پرسید و من هم گفتم که وقتی همکارم کارگاه را ترک کرد ، چنین الهامی به من شده است. ضمنا" این یک تهمت نیست چون من اصلا" با چشمان خودم ندیده ام که او کلید را برداشته باشد.

   مدیر شرکت ، فوق العاده به من اعتماد داشت. تصور نمی کردم چشم بسته حرفهایم را بپذیرد. گفت: شما کارگاه را قفل کن و برو ، من امشب می آیم و یک قفل جدید کلون دار به درب از بیرون می زنم تاشنبه.

آن روز پنج شنبه بود. سرپرست کارگاه چند روز بود برای مرخصی به شهرستان رفته بود. او تا شنبه نمی آمد. و کلید کارگاه را فقط مدیر شرکت ، سرپرست و من داشتیم.

 

 

آن روز غروب من راهی خانه شدم و در راه با خود فکر میکردم. تو اتوبوس نشسته بودم و داشتم با خدای خودم حرف میزدم. دائما" ازش تشکر میکردم. میگفتم: خدایا. ای خدای مهربان ، اگر تو مرا آگاه نمی کردی ، و فردای آن روز که جمعه بود و کارگاه تعطیل بود ، آن همکار غافلم می آمد و وارد زیر زمین کارگاه می شد و اجناس و مواد اولیه کارگاه را به سرقت می برد ، من چگونه می توانستم بی گناهی خودم را به اثبات برسانم. آن سالها  هنوز دوربین مدار بسته رواج پیدا نکرده بود. حتی موبایل هم هنوز وارد ایران نشده بود. اوایل دهه شصت بود. تصورش را بکن. شنبه صبح درب کارگاه را باز میکردی و می دیدی کارگاه خالی است. سرپرست کارگاه هم که شهرستان بوده و می آمد و کارگاه را خالی میدید. واقعا چه داشتم بگویم. چگونه می توانستم ثابت کنم که کار من نبوده است. چون درب کارگاه شکسته نمی شد بلکه با کلید باز میشد.

 

 

   اگر آن الهام از طرف خدای مهربان به من نشده بود ، هیچ گونه نمی توانستم بی گناهی خودم را ثابت کنم. چون من آن روز ظهر برای انجام یک ماموریت به مرکز شهر رفته بودم و امکان اینکه کلید در راه از جیب من افتاده باشد هم بود. و اصلا" چگونه می توانستم گم شدن کلید را به گردن کسی بیندازم.

شنبه صبح ساعت 7 وقتی به وارد کوچه ای شدم که کارگاه در آن قرار داشت ، از دور مدیر اتومبیل کادیلاک مدیر شرکت را دیدم که جلوی کارگاه پارک شده است. نزدیک تر شدم دیدم که سرپرست کارگاه هم کنارش نشسته و مشغول صحبت هستند. با دیدن من از اتومبیل پیاده شدند و بعد از سلام و احوال پرسی ، مدیر شرکت قفلی که خودش زده بود را باز کرد و من هم درب را باز کردم و وارد کارگاه شدیم.

 

 

هیجان خاصی داشتم. اتفاق عجیبی در حال رخداد بود. هنوز هم وقتی آن خاطرات را به یاد  می آورم دچار هیجان خاصی میشوم و اشک از درچشمانم حلقه می زند. و دلم میخواهد هزاران بار از خدای مهربانی که همیشه به یاد ماست تشکر کنم.

وارد کارگاه شدیم و من رفتم پشت دستگاهی که مربوط به سفارش آن روز من بود و مشغول کارم شدم.دقایقی گذشت   بچه ها  یکی پس از دیگری وارد کارگاه شدند. در آخر آن همکارغافل من هم از راه رسید. خیلی عادی و خونسرد نشان میداد. اصلا" انگار نه انگار که او کلید را برداشته . به همان خدایی که آبروی مرا خرید  قسم که اگر آن الهام نشده بود هرگز نمی توانستم از ظاهر آرام و خونسرد او بفهمیم که او این کار ناشایست و اشتباه و اهریمنی را انجام داده است.

مدیرشرکت ، و سرپرست کارگاه با اعتماد و باوری که نسبت به من داشتند که قطعا" از لطف خدای مهربان و دعای خیر پدرو مادرم بود ، آن همکارم را صدا زدند و او را فرا خواندند.

او به محض نزدیک شدن به آنها ، مدیر شرکت بدون هیچ  گونه مقدمه چینی فقط یک سوال از او کرد. با تشر از او پرسید ، چرا  کلید را از جیب همکارت برداشته ای؟

همکارم به یکباره فرو ریخت. سرتاپایش را استرس و نگرانی گرفت. به تته پته افتاد و سعی میکرد که کار اشتباه خودش را کتمان کند ، اما مدیر شرکت بقدری با  اطمینان این جملات و سخنان را بیان میکرد که انگار او با چشمان خودش دیده است. بعد از دقایقی اعتراف کرد و او را از شرکت اخراج کردند.

 

 

...

این خاطره یکی ازدوستان نزدیک من بود که بصورت واقعی اتفاق افتاده بود و برایتان نقل  کردم. من بعد از شنیدن این خاطره از طرف آن دوستم به فکر فرو رفتم. و خیلی دوست داشتم بدانم او چه کارکرده که خداوند چنین به او نگاه کرده است. حتما" باید یک اتفاق خوبی در زندگی او رخ داده باشد. حتما" او باید کاری کرده باشد که به دستور خداوند ، کائنات چنین پاداشی به او داده باشند. سعی  کردم یکبار دیگر او را ببینم و دلیلش را از او سوال کنم. دلم میخواست از بپرسم که تو چه کرده ای که خداوند چنین ، ارزشمندترین دارایی یک فرد که همانا آبروی اوست ، را برایت حفظ کرد.

بخاطر همین یکبار دیگر با او قرار ملاقات  گذاشتم. از آنجایی که خیلی با هم صمیمی هستیم و به من اعتماد کامل دارد با کمی بی میلی شروع به تعریف کرد و گفت:

   محمد من هرچه دارم از دعای خیر پدرو مادرم دارم. خودت که میدانی پدرم در آن سالها پیر  شده بود. با این حال باز سعی میکرد که کار کند. چون باید خرج من و دو تا از برادر و خواهر کوچکترم را هم تامین می کرد.

برادر و خواهر کوچکترم درس میخواندند و من هم اوایل دبیرستان بودم. با دیدن خستگی پدرم و فشاری که روی خود احساس میکرد، تصمیم گرفتم درسم را شبانه بخوانم و روزها به سر  کار بروم تا کمکی به پدرم کرده باشم. همین کار راهم کردم. از سال بعد شبانه ثبت نام کردم . روزها در همان کارگاه از ساعت 7 صبح مشغول به کار میشدم تا عصر که به دبیرستان شبانه می رفتم.

یکسال به همین منوال سپری شد اما من هنوز راضی نشده بودم. راضی از اینکه هنوز فشار را روی پدرم احساس میکردم. دلم میخواست اتفاقی بیفتد که او کار نکند و من به تنهایی خرج خانه را بدهم. هدفم این بود بشتر کار کنم و دیگر پدرم استراحت کند.

 

 

همین کار را هم کردم. از سال بعد دیگر ترک تحصیل نمودم و صبح ها از ساعت 7 شروع به کار میکردم و تا ساعت 12 شب مشغول به کار بودم. شب هم همانجا در کارگاه استراحت میکردم و صبح باز به همین منوال کارم را ادامه میدادم. هفته ای یکی دو بار هم به خانه می رفتم. ساعت حدود 6 بعدالظهر کارگاه را می بستم و روانه خانه میشدم. سر هر ماه حقوق خود را که بصورت اسکانس در می اوردم در مشت خود جمع میکردم و هنگام دیدن پدر بزرگوارم ، وقتی میخواستم با او دست بدهم ، آن پول را همانگونه در دستان پینه بسته اش قرار میدادم.

 

 

 

  دوست من وقتی این جملات را میگفت، اشک در چشمانش جمع شد و به یاد آن روزها وحس خوبی که داشت به شدت متاثر شد. او از آن روزها به خوبی یاد میکرد و افتخار میکرد از اینکه بخاطر کمک بیشتر به پدر و مادرش و خانوده ، ترک تحصیل کرده است. اصلا" از این بابت ناراحت و نگران نبود وحسرت نمیخورد. میگفت: در مقابل پدرومادر ، درس و تحصیل و پول و کل دنیا هیچ ارزشی ندارد.

   تازه بعد از این داستان بود که فهمیدم چرا خداوند چنین عنایتی به او نموده است.

 

 

آری او بازتاب اعمال و کارهای خودش را دید. بواسطه ی محبتی که به پدرو مادرش نموده بود خداوند هم به توسط کائنات ، آبروی او را خرید. معجزه ای در زندگی او رخ داد.

دراین وب سایت بارها و بارها اشاره شده که هرچه به ضمیرناخودآگاه و کائنات ارائه بدهیم ، معادل همان را بلکه خیلی بهتر در کیفیت اتفاقات زندگی مان به ما برمی گرداند.

وقتی کسی خوب سخن میگوید و خوب اندیشه میکند. خوب زندگی میکند و زندگی اش برای خودش و اطرافیانش مفید است ، آنگاه کائنات عالم هم پاسخ مناسبی و در  خور او به او میدهد.

همواره سلامت و شاد باشید و برکت بی پایان الهی قرین لحظه لحظه هایتان باد.

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط زیبا در تاریخ 1398/9/18 و 4:01 دقیقه ارسال شده است

عالی و مفید. موفق باشید.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
سلام . خوش آمدید. ما قصد داریم تا به خواننده این باور را القا کنیم که در زندگی آدمی هیچ اتفاق و رویدادی تصادفی رخ نمی دهد بلکه نوع سخنان و افکار و در نهایت احساس خوب یا بد آدمهاست که کیفیت خوب یا بد اتفاقات زندگی آنها را در آینده رقم می زند. ما به گذشته هیچ دسترسی نداریم و آینده هم در اختیار ما نیست. لذا فقط زمان " حال " است که در اختیار ماست و ما با مدیریت درست و داشتن احساس خوب و آرام ، خواهیم توانست ، کیفیت اتفاقات و رخدادهای آینده را به بهترین شکل ممکن برای خودمان رقم بزنیم. همواره سلامت و شاد باشید.
اطلاعات کاربری
ضمیرناخودآگاه


جور دیگر هم میتوان دید